“اینها آنقدر کار قبیح را تکرار میکنند تا قبحاش فراموشتان شود”
خودش زنده نماند تا ببیند چقدر دقیق امروز ما را پیشبینی کرده بود.
وقتی در سال ۱۳۷۵، دکتر کوروش صفوی در آن سخنرانی مشهور مصوبهی وزارت علوم را با طنز خود نقد کرد، نه فقط مدیران نظام آموزشی که بسیاری از مسئولان مملکت را هم عصبانی کرد.
کمی بعد که در گفتگویی دربارهی “آداب دانشمندی” به او گفتند نه فقط همه را خشمگین کردی که آینده را خیلی تیره و تار ترسیم نمودی، این پاسخ درخشان را داد:
«میدانید چرا عصبانی میشوید؟ چون دلتان نمیخواهد اینطور بشود»
اما شد!
بعدها در “نوشتههای پراکنده” گفت؛ ساز و کار استبداد این است، که هر چه اکنون در نگاه مردم قبیح است اما وجودش برای استبداد و گسترش فساد آن ضروری، آنقدر آرام و پیوسته تکرارش میکند تا قبح آن کار نزد مردم فراموش شود.
وقتی از او پرسیدند: طوری صحبت میکنید که انگار این احتمالها قطعیاند، گفت:
«فقط کافی است تاریخ بخوانید. به شرط آنکه وقتی تاریخ میخوانید، یادتان نرود چه خواندهاید»
با اینکه حوزهی تخصصیاش زبانشناسی بود، اما گسترهی دانش و پیشینهی خانوادگیش، با آن شیوهی تربیتی که داشت، از دکتر صفوی استادی یکتا ساخته بود./۱
«آیا این دشنام به مردم نیست که به آنان کار مبتذل ارائه دهیم»
پس از سالها تازه از فرنگ برگشته و ۲۸ ساله است که در نامهای مینویسد :
«زندگی این سالها بسیار غمانگیز است. شاید ما سرنوشتمان این باشد که جاده را برای آیندگان هموار کنیم. اما چه سرنوشت تلخی!»
فریدون رهنما تا همینجا کمترین داشتههایش دو مجموعه شعر به زبان فرانسه است که نه تنها موجب استقبال میان روشنفکران فرانسوی شده که نه فقط پییر سکر شاعر، که پل اِلوآر بزرگ بر آن مقدمهای نوشتهاند.
به ایران هم که بازگشته با آن شناخت رشک برانگیزش از هنر و ادبیات جهان، جدا از تاثیر شگرفی که بر شاعران و هنرمندان جوان هموطنش گذاشته، در سودای ساخت روایت خودش از سیاوش شاهنامه در قالب فیلم سینمایی است.
اما جام بلورین رویاهایش به سنگ سرد بُخل مسئولان فرهنگی و خصوصا “روشنفکران سنتی” خورده که یک دم از دلسرد کردنش فرو نگذاشتهاند.
حالا ده سال از آن نامه که به خواهرش نوشته بود گذشته و به هر خونِ جگر “سیاوش در تخت جمشید” را ساخته و جایزهها برده است،
که در گفتگویی در پاسخ به دلیل و اصرار نگاهش برای ساخت چنین منظومهای برای ایران؛ از شعر و ترجمه تا ادبیات و سینما، به نشریهی “نگین” در مهر ١٣٤٨ میگوید؛
نمیبینید داستانِ شگفتانگیز این سرزمین را که از ورای لایهها آمد و رفت فراوانِ قومها و لشکرها بر این خاک، و با وجود هزاران تغییر از خط تا مذهب، نمیبینید:
«که مردمان این سرزمین باز هر بار کوشیدهاند به گونهای ، نخ فرهنگ و تمدن خود را از سر بگیرند»
رهنما اما در همان دَم که با تایید حاضران مواجه میشود، میگوید:
«چگونه میتوان گفت که آگاهی و تداومی در کار نبوده است.
اما چنین آگاهی بسیار دردآور است»/۱
«آنکس که میخندد، هنوز خبر هولناک را نشنیده است»
- برتولت برشت (به آیندگان)
تا سالها کسی نمیدانست چرا او که برجستهترین شاعر آن روزهای آلمان، رئیس کنگره جهانی نویسندگان، نویسنده و کارگردان تراز اول تئاتر جهان، و متفکری چپگرا بود، تا این حد مورد نفرت استالین است.
سه دهه پس از مرگ ِبرشت معلوم شد چرا کرملین او را هرگز بهعنوان هنرمند ِخودی نمیدید.
آنگاه که در واکنش به سرکوب قیام کارگران آلمان شرقی در ۱۷ ژوئن ۱۹۵۳، شعر “راه حل” را سرود، اما هیچکس حتی نزدیکترین دوستانِ برشت هم جرأت ثبت و انتشارش را نداشتند.
شعری که نامش به وضوح به “راهحل نهایی” فاشیستها پهلو میزد و در آن میگفت:
«در خیابان استالین
اعلامیه پخش کردهاند
که ملت، اعتماد دولت را از خود سلب کرده و تنها با کار مضاعف
میتوان رهبر را راضی کرد
آیا بهتر نبود که دولت
ملت را منحل میکرد و
ملت دیگری برای خود بر میگزید؟»/۱
“میدانستم این حکومت تا عهد دقیانوس سقوط میکند”
انقلاب که شد، یک هفته تمام “جوانکی ۲۲ ساله” در دادگاه انقلاب بازجوییش کرد تا بهانهای برای زندانش پیدا کنند.
نکردند!
در نهایت مشاور وزیر فرهنگ را به جُرم تغییر حروفچینی و تصحیح غلطهای چاپی کتاب ِفرهنگ ِایران، اخراج کردند و حقوقش را مصادره.
همان موقع به او گفتند؛ تنها راه نجات و بخششات، همکاری با انقلابیون است، و گرنه تحقیرت میکنیم.
نکرد!
اخراجش که کردند در پاسخ به “حالا چه غلطی میتوانی بکنی؟”
به خانه رفت، هر چه داشت فروخت؛ حتی کتابها و ظرفهایش را و…
و جلال ستاری ظرف ۴۰ سال خانهنشینی اجباری، قریب ۱۰۰ جلد کتاب نوشت و ترجمه کرد.
دهها جایزهی فرهنگی گرفت؛ از نشان “لژیون دونور” و لوح هنر و ادب شوالیه فرانسه تا پژوهشگر برتر.
در آن ایام که حسن حبیبی حکم پاکسازی و اخراجش را پس از ماهها قطع حقوق، بازجویی و مصادره وسائل شخصی، امضاء میکرد، همان هشداری را به شبزدگان داد که بعدها در “اسطوره در جهان امروز” نوشت:
«برای نگاهی که مصلحت ِزندگان و آیندگان را فدای نگاهداری جایگاه مردگان و رفتگان میکند،
سقوط و پسروی تا عهد دقیانوس هم کم است»
شاید هم از بخت ما بود که حکومت ِسفلگان، چنین جانِ شیفتهای را خانهنشین کرد تا هزاران صفحه، برای مردم و فرهنگ ایران به یادگار بگذارد.
چنانکه خودش در آخرین مصاحبهاش گفت؛
هر چند در حصر شدم، اما توانستم آن خدمتی را که میخواستم، به مردم ایران بکنم!
پیش از مرگش، ۵ سال پیش در چنین ایامی، در جایی گفته بود:
«احساس میکنم که ما مردم، آدمهای تنهایی هستیم. ولی بیکس نیستیم و تنهایی با بیکسی فرق میکند…
عاقبت همرنگ نشدن، غریب افتادن است. پس باید تاوانش را هم قبول کنیم که کار سختی است»
بیسبب نبود که در زندگینامهاش، در پاسخ به دکتر ناصر فکوهی که پرسید؛
بهعنوان محققی که ۹۰ کتاب منتشر کرده است آیا کسی، قدری را که لازم است به شما داده یا نه؟
استاد جلال ستاری گفت:
«مردم چرا، حکومت نه! انتظار هم نداشتم» /۱
“اطاعت کافی نیست؛ تحقیرش کنید و رنجش دهید”
پیش از استقرار حکومت ِشبزدگان، وقتی خمینی هنوز نقاب از چهره نیفکنده و در حومهی پاریس، زیر درختان از آزادی و کرامت مردم پس از انقلاب میگفت،
دکتر مصطفی رحیمی در نامهای سرگشاده، دو ماه پیش از انقلاب در “آیندگان” نوشت:
«من به عنوان نويسنده وحقوقدان با جمهورى اسلامى مخالفم»
میدانست که چه نکبتی پیش روست، وقتی گفت “جمهورى اسلامى” مفهومى متناقض است!
«كه اگر كشور اسلامى باشد دیگر جمهورى نيست، زيرا مقررات ِحكومت از پیش تعيين شده است»
انقلاب که شد در گفتگو با “کیهان” از این گفت که از هیاهو نمیترسد و حرفش را پس نمیگیرد.
«موضع من همانست که در مقالهام تشریح کردم…
آزادی مقدم بر همه چیز است»
سراغش رفتند و ماهها زندانی شد.
اما همان شد که گفت؛ نه سر خم میکنم و نه جا میزنم!
بعدها در فرازی در شاهکارش “تراژدی قدرت در شاهنامه” از ساز و کار قدرت حکومت نوشت که؛
«اطاعت کافی نیست، که قدرت را در رنج دادن و تحقیر کردن میداند»
دو سال بعد از انتشار این کتاب، در گفتگویش با عباس معروفی و “گردون” از این گفت که؛
«بدترين مصيبت براى یک ملت اين است كه بپذیرند قدرتى براى تغيير ندارند»
و آنقدر گفت و نوشت که بالاخره گفتند از پشتبام پرت شد و کشته شد! /۱
نه!
هیچ چیز
جز رنج
باستانی نیست…
- شاپور جورکش
فقط چهار روز از انتشار “خفیهنگاری خشونت در سرزمین آدملتیها” گذشته بود که به دستور وزیر ارشاد ِحکومت ِشبزدگان تمامی نسخهها جمعآوری و خمیر شد.
بعدها در گفتگویی با ایسنا در روز تولد ۶۵ سالگیاش گفته بود؛
قدغنایم!
ما بیآنکه بدانیم چرا، قدغنایم اینجا.
درست میگفت؛ نه فقط بابت توقیف دیگر کتاب پژوهشیاش “زندگی، عشق و مرگ از دیدگاه صادق هدایت” که ناگهان به تیر غیب ِچماقدارانِ ولایت گرفتار و توقیف شد،
که بخاطر تلاش حکومت ِحرامیان در کشتن او و دیگر اعضای کانون نویسندگان در ماجرای پرت کردن اتوبوسشان به دره!
جورکش درست میگفت که اهل فرهنگ و روشنفکران مستقل، قدغن و زیادیاند اینجا، چون از همان نخستین روزهای استقرار حکومت تباهشان، به اسم “انقلاب فرهنگی” بسیارانی نظیر او را از دانشگاه اخراج و ممنوعالتدریس کرده بودند.
که اینجا برزخ اهل فرهنگ است و دوزخ عاشقانِ وطن!
بیسبب نبود که در گفتگویش با “اعتماد” به مناسبت روز حافظ گفت:
«اگر مردم حافظ را میخوانند، دلیلش این است که حافظ تجسم آرزوهای بر باد رفته آنهاست» /۱
«شب نگردد روشن از اسم چراغ»
سالها پس از انقلاب، نه تنها آثار و نامش ممنوع بود، که حقوق بازنشستگی و اندک اموالش را توقیف کرده بودند.
چند سالی پیش از آنکه بابت تنهایی و تنگدستی، به ضرب بیماری برای همیشه خاموش شود، مسئولان فرهنگی حکومت فرومایگان به آپارتمان محقرش رفتند، به قصد دلجویی و برگزاری مراسم بزرگداشت او!
دکتر فریدون آدمیت همان پاسخی را داد که دههها پیش در کتاب “امیرکبیر و ایران” از نامهی امیر، پیش از کشته شدنش، آورده بود:
«از خدا مرگ میخواهم که این روزهای زیادتی را نبینم»
تاریخ نگار تراز اول این سرزمین، دیپلمات برجسته جوانترین سفیر ایران در سازمان ملل، داور دیوان بین المللی لاهه و معاون وزیر خارجه که بابت اعتراض به جدایی بحرین از ایران بازنشستهاش کردند، پیشتر در نامهای به وزیر نوشته بود:
«حکومت ِقانون، تبعیض بردار نیست»
عضو ارشد و دبیر کانون نویسندگان ایران و نویسنده و پژوهشگری که با وجود ده ها کتاب و رساله ی کم نظیر، جز تلخی ندید.
به لطف قطع حقوق بازنشستگی و توقیف زندگیش در حکومت ِسفلگان، سالها در عسرت زندگی سر کرد، اما هرگز در برابر حرامیان سر خم نکرد!
و شعارش تا به آخر این بود:
«ایران میماند و مردم» /۱
«من یک بار متولد شدهام لیکن هزاران بار مُردهام»
در جایی گفته است که شعر، تنها مجالی بود که موجب شد تا عذاب ِمرگ را کمتر حس کند،
که «شعر تخفیف مرگهای من است»
بیش از مرگ و مُردن، از زندهبگوری میترسید.
و این وحشت هم میراث صحنهای بود که در کودکی و به هنگام مرگ پدربزرگش در گورستان بیرجند دیده بود.
احمد شاملو در گفتگویی که هرگز منتشر نشد، به اسماعیل خویی شاعر از آن روز میگوید که «اثرش تا سالهای دراز در من ماند»
در غیاب پدرش، که افسر مرزبانی در مرز ایران و افغانستان بود، آنها مجبور میشوند تا پدربزرگ را به تنهایی به قبرستان ببرند و دفن کنند.
در قبر کناری، افسر جوانمرگ شدهای را بطور طور امانی دفن کرده بودند تا خانوادهاش بیایند و پیکرش را به مشهد انتقال دهند.
«آن روز کس و کارش آمده بودند جنازه را بردارند و ببرند…
که به ناگهان با گشودن قبر، فغان و شیون همگی برخاست.
زیرا که بیچاره سروان را زنده بهگور کرده بودند و حالا که گور را شکافته بودند، اسکلت در گوشهای چندک زده بود و کفنش را به دندان دریده بود»
هرگز این صحنه را از یاد نبرد و از همینرو بود که در سال ۱۳۵۱ در همان گفتگوی مکتوب از وصیتنامهاش گفت:
«مرگ برای من چیزی غیر منتظر، چیزی توهینآمیز و چیزی بیرحمانه شد…
مرگ آنهایی که گوشهای از روح آدمند و با رفتنشان، آن گوشه برای همیشه با نور و آفتاب وداع می کند»/۱
«نه! من نمُردهام، من مرگ را هم کشتهام»
چند سالی پیش از مرگش، به این امید از خواب بیدار میشد که چشمانش دوباره ببیند.
«هر روز صبح بلند میشوم که شاید امروز بیناییم را بازیافتهام، اما…»
صادق چوبک سالها نوشت.
دریغ اما که جز اندکی، هیچ از آن نوشتهها به ما نرسید.
چه پیش از ترک ِایران که یادداشتهایش را در آن صندوق آهنی سفید در گوشهی باغچه دفن کرد و رفت،
چه در تمامی روزگاری که در غربت ِتبعید، تا پیش از نابیناییاش، هر روز مینوشت.
در آخر ولی وصیت کرد که همسرش، قدسی خانم، همهی آن نوشتهها را بسوزاند و این چنین شد که جز افسوس چیزی از آن نویسندهی یگانه نصیب ما نشد.
نه اهل گفتگو بود، نه جز معدود، کسی را به حریم خلوتش راه داد.
زخم خورده بود.
از آن مهمتر اما، رنجِ آدمیان را حُرمت میداشت.
در پیشانی شرح کوتاهی که به اصرار دوستانش، دربارهی دورهی کودکی و جوانیش نوشت، میگوید:
«در زندگی انسان ممکن است حوادث و اتفاقاتی روی داده باشد که از به یاد آوردن آن رعشه بر اندام او بیندازد.
چگونه میتوان این حوادث را برای دیگران تعریف کرد؟»
میگفت؛ گاهی حقیقت چنان دهشتناک است که نویسنده ناچار میشود، از گفتن آن سر باز بزند، بلکه قابل تحمل شود.
با اینحال، به دکتر صدرالدین الهی گفته بود اگر رضایتی از زندگی داشته باشد، در اینست که؛
«هیچ وقت آنچه را که مردم میخواستهاند، ننوشتم…
که نه به خودم و نه به مردم، دروغ نگفتهام»
چه آن زمان که فهمید آن طلبهی تمام سفیدپوش و انگلیسیدان که روزها با او حرف از حکمت و دین میزند، پیش از آمدن به کلاس، بارها زنان و دختران بسیاری را پس از تجاوز کشته است و همین را در شاهکارش “سنگ صبور” آورد تا تُف بر چهرهی واعظان ِمدعی کند و بگوید:
«ما خودمان به قدر کافی آدمکُش داریم»
چه آنگاه که قطعهی “آه ِانسان” را که میگفت زندگینامهی اوست، مجبور شد بجای قصهی “اسائه ادب” بنویسد که به تیغ سانسور گرفتار شده و در جایی از آن آورده بود:
«چه کسی را در این دیار یارای زبان گشودن و غیر مصلحت سخن گفتن و با مَحرمترین خویشان رازی در میان نهادن…»
در تمام این سالها، صادق چوبک یگانه حرفش همان بود که در رمان “تنگسیر” نوشت:
«ظلم، خونمون را خراب کرد»
دههها بود که او را از ایران تاراندند و دههها بود که اغلب ِآثارش ممنوع شد.
همان زمان برای دوست همیشگیاش، بزرگ علوی در نامهای مینویسد:
«یک وجب زمینِ آب و جارو شده جلو قهوهخانه آماده در بعد از ظهر تابستان را با تمام خاک ِآمریکا عوض نمیکنم»
و کمی پیش از مرگش در معدود مرتبهای که کسی را به خلوت خویش پذیرفت، به منیرو روانیپور، نویسندهی همشهریاش که بوی بوشهر را برایش سوغات برده بود، به هنگام وداع گفت:
«دلم میخواهد ایرانی بمانم. ایرانی گریه کنم و ایرانی بمیرم»/۱
“کِرمهای تختهخوار فرهنگ این سرزمین”
استاد تمام دانشگاه تهران بود که بابت سالها تدریس، حتی یک ریال نگرفت.
در شرح کوتاهی که از زندگیش نوشته، استاد جلالالدین همایی میگوید:
«همه عمر عاشق بودم. عاشق به فرهنگ دیروز و امروز و فردای ایران زمین. عشق من مجازی نیست»
شاید از همینرو بود که در طلیعهی استقرار حکومت ِشبزدگان، در جایی نوشت؛
آثار جبران ناشدنی که از فقدان و آسیب فرهنگ به یک مملکت وارد میشود، هزار بار آشکارتر و خسرانآورتر از خشکسالی و قحطی است.
بیسبب نبود که پیش از مرگش، عُمال حکومت را «کِرم تختهخوار فرهنگ ایران» نامید.
و ۴۶ سال پیش در چنین روزی، در حالیکه در حال نوشتن بود، جاودان شد./۱
“ببین آقا، من را از زندان نترسان. مرا ته چاه هم بیندازی، همانجا جوانه میزنم”
این پاسخ شهرنوش پارسیپور بود، پس از پنج سال زندان و شکنجه، بیهیچ اتهامی، به لاجوردی و دستیارش در زندان اوین.
پاسخ ِیکی از برجستهترین نویسندگان این سرزمین، که امروز پس از دههها رنج و تحقیر، به خاک سپرده شد.
او که وقتی در زندان، عکس نخلهای سوختهی خوزستان در جنگ را دید چنان گریست که لاجوردی جلاد گفت با دسته کلید زندان آنقدر بر سرش بزنند تا از هوش برود.
بازجو به او گفته بود؛ برای شهدا گریه نمیکنی، برای نخل و آلودگی نفتی خلیج فارس زار میزنی؟
و پارسیپور جواب داد؛
در هیچ کجا نخواندهام که نخلها اعلام جنگ داده باشند. آنها و ماهیان، خاک و دریای این سرزمین در آتش بلاهت آدمیان میسوزند.
و میگوید:
«میدانید اگر وضع به همین صورت پیش برود خلیج فارس خواهد مُرد؟ میدانید دریای مُرده یعنی چه؟
پاسدار گفت:
باشد، بمیرد!
اگر خدا با ما باشد که با ماست، تمام نفتها تبدیل به شیر و عسل خواهد شد»
پارسیپور در “خاطرات زندان” مینویسد که میدانست اگر بگوید:
خداوند هرگز نفت را به شیر تبدیل نخواهد کرد، چون نفت، نفت است و شیر، شیر.
و میدانست که بازجو “قیههکشان” برخواهد خاست و با این ادعا که به اسلام توهین شده دستور شکنجهاش را میداد.
پس، سکوت میکند و با اینحال باز هم کتکش میزنند.
سالها پس از آن دوران سیاه، وقتی آزاد شد و به گفتهی خودش گاهی برای خرید وعدهای غذا برای تنها فرزندش، تا شش ساعت در صف میایستاد،
وقتی مجبور بود با نام مستعار ترجمه کند،
وقتی کتابهایش به چاپ چندم میرسید و نسخههای فتوکپی شدهاش جلوی دانشگاه تا ده برابر قیمت فروش میرفت، اما به خودش هیچ نمیرسید،
وقتی مجبور شد کتابفروشی زیرپلهاش را ببندد، چون میگفتند؛
«زن را چه به این غلطها…»
چون گرسنه بود و بدهکار،
چون متهم بود به “سابقهدار” بودن و زن بودن و بیکس بودن،
و وقتی مجبور شد تنها نسخهی کتاب خودش در کتابخانهاش، بخاطر تنگدستی به یک مسافر بفروشد، نوشت:
«خشمگینام. هیچ چیز به اندازۀ فقر حقارتبار نیست»
و با تمامی این احوال، آنگاه که پس از انتشار “زنان بدون مردان” دوباره بازداشتش کردند و کتابش را توقیف، بازجو به او گفته بود؛
«میدانم نویسندهٔ مهمی هستید.
چند ماه پیش که خدمت “حضرت آقا” بودیم، ایشان دربارهی کتاب “طوبا و معنای شب” گفتند کتاب مهمی است، بخوانید»
در ادامه از پارسیپور میخواهد تا “همکاری” کند.
«سالها بود در آستانه انفجار بودم دو سه باری در زندان نیز ناگهان منفجر شده بودم این بار نیز بیاراده از جا در رفتم.
نوشتم من جاسوس نیستم که مردم را به شما معرفی کنم»
پس از مدتی رفت و آمد، و ماهها فشار و تهدید، بازجو به او میگوید؛ پس باید به زندان بروید.
«گفتم: ببین آقا، مرا از زندان نترسان. اولاً پنج سال بدون حکم و اتهام در زندان بودهام، ثانیاً من خاک پای مردم هستم.
در زندان هم همیشه گروهی از مردم زندگی میکنند و این ترسی ندارد…
شما اگر دلت بخواهد میتوانی مرا در چاه بیندازی. آنجا هم اگر زنده بمانم بیدرنگ به این فکر خواهم کرد که چطور باید راهی برای خروج پیدا کرد. تازه آنجا میتوان خاکشناس شد و چیزی آموخت»
که من، مانند مردمان سرزمینم، هر کجا باشم، جوانه خواهم زد!
خاک بر تو خوش باد؛ شهرنوش پارسیپور نویسندهی بزرگ سرزمین ما.
سفرت بخیر که سر خم نکردی؛ نه در برابر استبداد،
نه در برابر سلیقهی روشنفکران،
نه برابر پلیدی این روزگار و نه مقابل دنائت حاکمان.
خاک بر تو خوش باد؛ که دختران سرزمینات، جوانهها خواهند زد! /۱