روزگار کاری کرد که عشق برایم تنها یک رویای دست نیافتنی باشد . عاقبت دل بستن چیزی جز درد نیست .
زندگی کاهی نیست که کوهش کرده باشیم ، زندگی کوهی است که کاه پنداشتیمش ...
و انسان چه کودکانه خودش را جدی گرفته و گمان میکند تافته ای است جدا بافته .
از بندهٔ غریزه بودن همین بس که تا برایمان سودی نباشد دست به کمک نمیزنیم.
ما جماعتی هستیم که شکرگزاریمان هم از طمع بهشت است و نه چیز دیگر.
چه برایمان میماند بجز هیچ ؟
از طمع چه می نالیم وقتی که شمع عمرمان قطره قطره آب میشود ؟
پروانه باش
لحظه هایت را بپرست
بگذار بگویند دیوانه ای
که دیوانگی بهتر از مردن عشق است.