انگار که هر روز میخوام برم توی گور و این بارون و هوا، باد و سرسبزی درختای تهران از توی گور میکشدم بیرون. میرم لای آدمها که هنوز قشنگن، کافه میرن، پارک میرن، سر کارشون میرن و برای یه لقمه زندگی میجنگن.
خوشحالم باهاشون همشهریام.
از وقتی مجدد آنلاین شدم برداشتهای اشتباه ایرانیان مقیم خارج رو زیاد دیدم. ولی این که فکر میکنن ایران حجاب آزاد شده فقط نشون میده که دریای حماقتشون ساحل نداره.
وقتیدرباره کودتای ۲۸ اَمرداد میخواندم تعجب کردم که چهقدر ایرانیان بیاعتماد به یکدیگر چشم به آمریکا دوخته بودند. حتی خود شاه و مصدق. فکر میکردند همه راهها را آزموده بودند و به بنبست خورده بودند. امروز میدانیم که چه راههای نرفتهای هنوز باقی مانده بود.
امروز میدانیم که در ۵۷ اگر خرد جمعی ورای بنبست را میدید به گزینه بختیار شانس میداد.
امروز، مقابل دفاتر سیاسی در شهرهای مختلف تجمعاتی برای توقف حملات علیه ایران صورت گرفته. آن طرف خیابان، ایرانیان تجمع میکنند و با شعارهای جاوید شاه و تنک یو بیبی و ترامپ خواهان ازسرگیری حملات علیه ایران هستند.
دلم میسوزد برای مردم درون ایران که پس از موفقیت پسگرفتن حق پوشش زنان داشتند با تجمعات و اعتراضهای صنفی و مدنی و تحصن و اعتصابهایی که به بازار هم رسیده بود گام به گام، ولو بسیار آهسته، پیش میرفتند تا اینکه فراخوانی جاهلانه همه چیز را برهم ریخت. حالا هم پای پروپاکاندای اسراییل مینشینند و در تب و تاب و التهاب بهسر میبرند.
#براندازعقلوخرد
قلبمان برای همکارانی میتپد که دیگر هرگز گچ به دست نخواهند گرفت. آنها که دغدغهی نان و جانِ شاگردانشان را داشتند و حالا خودشان قابِ عکسی روی دیوارِ مدرسهاند. جای خالی یک معلمِ دلسوز، زخمی است که هرگز بسته نمیشود.
#نیمکتهای_خالی#کلاسهای_بی_معلم
مردم همه غمزده، گریان، بهت زده روزها رو شب و شبها رو روز میکنن. همه کنار هم. سر کار یا توی خیابون کسی در حال بحث نیست. فقط غم. فقط اشک. فقط خشم.
بعد، ملت تو توییتر سر بحث ایدئولوژیک مشغول پاره کردن همند. فضای توییتر من یکی همون قدر از جامعه فاصله داره که فضای صدا و سیما.
خلاص.
این جمله از جنایات و مکافاتِ داستایِوسکی دقیقا همون حسی رو میگه که این روزها دارم:
«هر وقت سعی میکنم لبخند بزنم، احساس میکنم به آنچه در درونم است خیانت میکنم...»