این عکس در سال ۱۹۷۲ در ایرلند گرفته شده،
دختری که با سلاح نامزد زخمی خود در حال نبرد با ارتش بریتانیا ست.
نامزد دختر بعد از انتقال به بیمارستان از مرگ نجات پیدا میکند ولی دختر تا لحظه مرگ نبرد میکند. زمانی که فرمانده انگلیسی متوجه می شود که با یک دختر در نبرد بود این جمله
در دل شبهای تهران، جایی که سایههای قدرت مثل مارهایی پیچیده در کوچههای تنگ میخزیدند، مردی زندگی میکرد با دو چهره: علیرضا اکبری.
معاون پیشین وزیر دفاع، فرماندهای برآمده از جنگ، کهنهسربازی از سالهای ایران و عراق؛ مردی با ریشهای انبوه و چشمانی نافذ که در جمعهای رسمی و مراسم حکومتی، مثل شیری زخمی میغرید و فریاد میزد: مرگ بر آمریکا، مرگ بر اسرائیل، دشمنان قسمخورده ایران و اسلام.
اما پشت آن فریادها، پشت آن چهره آهنین و شعارهای تکراری، رازی خوابیده بود؛ رازی که سالها بعد نشان داد در جهان قدرت، بلندترین صداها همیشه نشانه وفاداری نیستند. گاهی فریاد، نقابی است برای پنهان کردن شکاف درون، ادامه اش را در زیر بخوانید. 🧵 ⬇️
درود
ببخشید تو این اوضاع، دارم اینو مینویسم اینقدر حالم بده و جایی رو نداشتم مجبور شدم. به خاطر وضعیت خیلی بدی که توش هستم نیاز شدید به پول دارم، تنها توانایی که دارم پشتیبانی آنلاین و تایپ هست اگه جایی یا کسی رو میشناسین ممنون میشم بهم پیام بدین یا اگه میشه ریتوییت کنین🙏