شرمندگی برای هر شخصی سخت است،
اما برای پسر بزرگ خانواده سنگینتر.
چون اون از کودکی یاد گرفته که تکیهگاه باشد،
و وقتی خودش احساس شکست میکند،
انگار تمام دنیا روی شانههایش سنگینی میکند.
۱۳ اسفند، فقط تو از بین ما نرفتی؛ بخشی از وجود من هم با تو رفت.
پنج ماه گذشته، اما برای من انگار پنج سال است. هنوز در همان شبی ماندهام که زیر بغلت را گرفتم و با هزار امید بردمت بیمارستان.
دلتنگت نیستم... من هر روز نبودنت را زندگی میکنم.
روحت آرام، برادر عزیزم.
#برادر
دلتنگیِ عصر جمعه، شبیه سکوتیست که آرامآرام روی دل مینشیند؛
نه صدایی هست که پرش کند، نه حضوری که از سنگینیاش کم کند.
انگار تمام خاطرهها دست به دست هم میدهند تا نبودنِ بعضی آدمها را بیشتر حس کنی.
عصر جمعه، ساعتِ دلتنگیِ بیبهانه است.
#برادر
تمام طول هفته توی دلم باهات حرف میزنم، خاطرههامون رو یکییکی مرور میکنم.
اما جمعه صبح، وقتی میام سر خاکت، لال میشم... زبونم بند میاد.
دیگه هیچ حرفی برای گفتن ندارم، فقط میشینم و عکس روی سنگ قبرت رو تماشا میکنم، انگار هنوزم داری نگام میکنی...
#برادر
دروغ میگویند که خاک سرد است؛
خاک سرد نیست، وقتی تمام گرمای زندگیات را در آغوش گرفته باشد.
سرد، جای خالی کسی است که دیگر صدایش را نمیشنوی،
سرد، دلی است که هر روز به امید دیدنش میتپد و هر روز با نبودنش میشکند.
خاک امانتدار است؛
این دلتنگیِ آدمهاست که تا همیشه سرد میماند
سنگینیِ غمت را نه میشود از شانه برداشت، نه از دل. بعضی غمها آنقدر عمیقاند که با زمان هم سبک نمیشوند؛ فقط یاد میگیری با وزنشان زندگی کنی. گاهی لبخند میزنی، اما دلت هنوز زیر بار همان بغضِ قدیمی نفس میکشد.
#برادر
بعضی دلتنگیها درمان ندارند...
هر چقدر زمان بگذرد،
جای خالیِ تو عمیقتر میشود.
همه میگویند زندگی ادامه دارد،
اما هیچکس نمیداند
بعد از رفتن تو،
من فقط نفس کشیدم...
زندگی نکردم.
به یاد تو، برادرم.
#برادر
بیشتر ازت بپرسم که چه حالی داری.
خواندن حرفهات بعد از رفتنت، قلبم رو به درد آورد. فهمیدم پشت اون لبخندها و سکوتها، چه جنگ بزرگی جریان داشت.
برادرم... کاش میشد فقط یک بار دیگر صدایت را بشنوم و بهت بگویم که چقدر دوستت داشتم. روحت آرام، که حالا دیگر هیچ دردی نداری.
#برادر
امروز بعد از ۴ ماه، گوشیت رو دستم گرفتم... چشمم افتاد به درد و دلهات با هوش مصنوعی.
نمیدونستم اینهمه درد توی دلت پنهان کرده بودی... نمیدونستم چقدر خسته بودی، چقدر ترسیده بودی، چقدر بیصدا با رنجت میجنگیدی.
کاش میدونستم... کاش میتونستم بیشتر کنارت باشم، بیشتر گوش بدم،
میدونم همهی این روزها برای تو پر از عذاب بود.
هیچکس باور نمیکنه چقدر درد کشیدی.
دلتنگتم...
دلتنگ دستهات،
دلتنگ صورت قشنگت،
دلتنگ صدات،
و بیشتر از همه دلتنگ وقتی که صدام میکردی:
«داداش...»
کاش یک بار دیگه میشنیدمش.
#برادر
حمید،
میدونم دو سال و نیم درد کشیدی.
دو سال روی تخت افتاده بودی و من تکتک ساعتها کنارت بودم.
دلم برات تنگ شده.
حتی برای کارهایی که هیچوقت فکر نمیکردم روزی دلتنگشون بشم؛
برای خالی کردن کیسههات،
برای تمیز کردنت،
برای اینکه زیر بغلت رو بگیرم تا بتونی فقط دو دقیقه راه بری.
حمید عزیزم
هرچی سعی میکنم خودم رو سرگرم کنم و حواسم رو از تو پرت کنم، انگار بیشتر از قبل توی ذهنم جا میگیری؛ هر کاری میکنم بهت فکر نکنم، باز آخرش همهی فکرهام به تو ختم میشن.
#برادر
صبح شد...
اما بعضی دلتنگیها با روشن شدن روز تمام نمیشوند.
حمید عزیزم، تو رفتی و سهم من از نبودنت، دلتنگیِ هر روزه شد. زندگی ادامه دارد، چارهای نیست... باید با خاطراتت نفس کشید.
سخت است، خیلی سخت... اما هر قدمی که برمیدارم، یاد تو در کنار من است.
#برادر#صبح_بخیر_زندگی