با هم داریم زندگی میکنیم.لیترالی همه هودی و سویشرتاش کشو زیری لباسای منه و یه روز درمیون با لباسای اون میرم سرکار.اما ناراحت از اینکه سه دسامبر یکی از اونارو خودش بهم نداد چون یحتمل اصلا نمیدونه فلسفه هدیه دادن توی سه دسامبر رو.
فکر کن تو مترو(خط شیش کیری) دهنت داره از فشار و بوی عرق و قبلش هم آلودگی هوا سرویس میشه،یهو بغل دستیت بین این همه فشار و تجمع تصمیم میگیره ساندویچ تخم مرغ پختشو دربیاره گاز بزنه.