نوشتم: «راستی! اگر در موردِ من از تو بپرسند، چه میگویی؟!»
نوشت : «آرام و مبهم. بسیار مهربان و بیاحساس. تاریخ و شعر را باهم داری. صبحها پی تمدن و جنگ، شبها با شوریِخون، مشتاقِ بوسه. لوس و بازیگوش، با موهای مواج؛ بسیار غمگین با خندههای زیبا..»
یه اتاقی تو مغزم هست،
که همهی شخصیت کتابهایی که خوندم، اونجا زندگی میکنن.
تصور کن آشیل و کلنل بوئندیا دارن با آنهشرلی درمورد
جادوی هرماینی روی بابقلیبندار، تو شورآبی بحث میکنن.
انگار یه موجودی اومده تو سرم، انگشتشو لابهلای پیچهای مغزم فشار میده و جیغ میزنه: «تو چرا کتاب منجنیق از حسین صفا رو نداری؟»
نمیتونم ساکتش کنم و واقعا چرا من کتاب منجنیق از حسین صفا رو ندارم؟ همین الان میخوامش.
بیشتر از هر چیزی تو این دنیای لعنتی، من الان اون کتاب رو میخوام.
عاشقِ یه دخترِ دارک آکادمیک بودن، اینجوریه که یهو میاد بهت میگه:
«من برات شعرای کیتس و شکسپیر رو با تموم احساسم میخونم، و وقتی غرقشون شدی به صورت کاملا شاعرانه و دراماتیک، بین بازوهات میمیرم.»
و تو، بیشتر از این دیگه چی میتونی ازش بخوای؟!
کلیدر تموم شد و تکههایم پخش بیابان شده.
دنبال قرهآت و مارال دارم نعش زیور رو تشییع میکنم.
کنار نادعلی نشستم سر مزار گلمحمدها.
دلم پیش خانمحمده که نمیدونم کجاست؛ ولی میدونم یک شب میره بالای سر بابقلیبندار.