هر وقت مراسم اسکاره یا مثلا المپیک و جام جهانی و غیره تو دنیا برگزار میشه حسم بیشتر از همیشه اینجوریه که عباس معروفی میگفت:
تمام مردم جهان زندگی میکردند و ما، فقط داشتیم زنده میماندیم.
آقا من جدا حسودم.
واقعا دارم حسودی میکنم
به اونایی که مهاجرت کردن
به اونایی که خانواده امن و پولدار دارن
به اونایی که ایران به دنیا نیومدن
به اونایی که حتی نمیتونن تصور کنن یه روز اینترنتشون قطع بشه
و دارم ازین حسادت پاره میشم.
«حالا یه بار کافه نری که نمیمیری»، «چندتا آهنگ نتونی تو اسپاتیفای گوش ندی که نمیمیری»
اتفاقاً کمکم میمیریم. زندگی فقط زنده بودن نیست؛ همین خوشیهای کوچیکه: قهوه، موسیقی، دورهمی، شبگردی، خریدای الکی. وقتی یکییکی ازت گرفته بشن، فقط نفس میکشی
یکی از چیزایی که این روزا خیلی داره اذیتم میکنه احساس هدر رفتنه. هدر رفتن جوونیم،کاراییم، روزها و زمان. انگار همشون دارن هدر میرن و من هیچ کاری از دستم برنمیاد.