امروز هم از اون روزایی هست که دلم نمیخواد کسی رو وارد زندگیم کنم.
دلم نمیخواد وقتمو و انرژیمو برای کسِ دیگهای هدر بدم.
و سختترین پارتش اینجاست که باید به یکی بفهمونم که قدمهای بیشتری برنداره.
دلم میخواد الان توی قایق روی اقیانوس هند به سمت مالدیو باشم.از طرفی دلم فتوچینی با سس چیلی میخواد و برای دسر ردولوت با چایی.
درکنارش دلم میخواد حداقل ۱۰ صفحه از کتابای داستایوفسکی رو بخونم و چیل کنم.
این حجم از نداشتن ثبات ذهنی واقعا عادی نیست.🚶♀️
وقتی دوباره شب میشه :
بعضی از مکالمههای سریال How i met your mother به جای اینکه منو غرق ادامه فیلم کنه،منو به فضای Friends میکشونه و بعدش باعث میشه ادامش یه قسمت رندوم از فرندز پلی کنم. :))
دلم میخواد به یسری از آدمای زندگیم بگم که:
اون زمانی که داشت پشت سرت حرف میزد،من جلوش وایسادم که بس کنه و همه جا جار نزنه.
الان که میبینم همچنان ازش حمایت میکنی،بیشتر بهم ثابت میکنی واقعا ارزششو نداشتی.