عاشق مشتری ثابت بودنم؛
عاشق اینکه وارد یه کافه یا آرایشگاه میشم کارمندها با یه لبخند آشنا نگام میکنن،
یا بعد یه مدت نبودن، با اومدنم «مشتاق دیدار» اولین جملهایه که بعد سلام میشنوم،
عاشق اینم که میدونن کجا میشینم یا کارم چیه یا سفارش چی میدم.
من عاشق مشتری ثابت بودنم.
مهاجرت هم معقولهی پیچیدهایه؛ آمریکا رام نمیدن، از آلمان خوشم نمیاد، زبون و مردم فرانسه تخمین، هلند مشکل مسکن داره، اسکاندیناوی سرد و تاریکه، استرالیا و کانادا دورن
حالا شاید بگین به عنوان یک ایرانی آخوندزده که حدود ۹۰ روزه اینترنت نداره خیلی زر میزنی که کاملا حق با شماست!
نه تو گوشیم اتفاقی میفته، نه تو کوچه و احتمالا شهری که توش حبس شدم. همه فکرام تکراریه. هیچ خلاقیتی تو هیچی ندارم. دیگه داره یادم میره که چند روزه منتظرم. البته ناراحت نیستم. فقط حس میکنم رشتههای مغزم، دارن با یه محیط مرطوب و مرده یکی میشن. لولیدن تو هم و چسبناک شدن.