بدترین روز جنگ روزی بود که دوستم که ویزاش اومده بود زمینی مهاجرت کرد؛ روز ۸ فروردین که رفتم ازش خداحافظی کنم یک ربع تمام زیر بارون بغلم گریه کرد و گفت نمیخوام برم، میخوام اینجا درست شه، میخوام بمونم، الان از همیشه بیشتر امیدوارم.
من دو هفتهست کارمو شروع کردم و دو سه تا سفارش هم گرفتم، باید بگم کاش جنگ بود، کاش دیگه شروع نمیکردم، کاش تموم شه این اوضاع، پارچه زیر ۱میلیون پیدا نمیشه، قیمت چاپ ۳برابر قبل شده، واقعا کسب و کارا چجوری سرپاست؟ باید چیکار کنیم اصلا؟
بچهها من لباس عروسم رو میفروشم اگر کسی نیاز داره طبیعتاً با هزینه خیلی کمتر. برای سایز ۳۴ دوخته شده اما تا ۳۶ و حتی ۳۸ اندازه میشه و یک متر هم دنباله داره. به همراه تور و دستکش. همه هم خشکشویی رفتن و تمیز و مرتبن. اگر کسی خواست، بهم بگه درموردش صحبت کنیم 🤍
از زمانی که وقت عمل دماغ گرفتم، خانوادهم چون دیگه مطمئنن که حتما عمل میکنم، تخریب آمیزترین شوخیایی که نمیتونستن تو تمام این سالها باهام بکنن رو آغاز کردن. اونروز رفتم بیرون هی بهم زنگ میزنن میگن: دماغتم با خودت بردی؟ روت شد با اون دماغ بری بیرون؟=))))))))))