همکارم با دستهای گلی رفت سراغ عینکهای خاص ویترین؛ تهش همهجا لک شد و من موندم و یه دنیا دستمال.
عشق به سرامیک یه جایی باید متوقف بشه، مخصوصاً وقتی نوبت تمیز کردن شیشهها میرسه 🫠🤦♂️
این متریالهای صیقلی و جدید وقتی وسط دیوارهای نمزده و قدیمی کوچهها میافتن 🫠 انگار دارن با هم دعوا میکنن؛ شاید من زیادی وسواسیام ولی واقعاً این تضاد اذیت میکنه
همه میگن هر چی منظمتر باشی، زندگی راحتتر میشه.
ولی من این وسط یاد گرفتم بعضی وقتا همین شلوغیهای ریز و بینظمِ روی میز کارم، بیشتر بهم آرامش میده تا یه فضای استریل و خطکشی شده 😅
🧐 سوال: چرا هر وقت میخوام یه جای دنج برای فکر کردن پیدا کنم، دقیقا همونجا آسفالتکاری شروع میشه؟
🫠 جواب: انگار شهر هر طور شده میخواد جریان فکرم رو به هم بریزه!
🤦♀️ والا کلا با آرامش من توی این #محله مشکل داره 🙌 #محله
داشتم یه لولا رو رگلاژ میکردم
فکر کردم واقعاً لذتبخشترین قسمت کار، همون لحظهایه که هر چیزی دقیقاً سر جاش میشینه
بدون اینکه لازم باشه فشارش بدی یا با زور جا بندازیش 🔥🎯
یه جورایی اعصاب آدم رو آروم میکنه 😂🙃 💀
بچهها وقتی میگن «بیا بازی کنیم» ته دلم آرزو میکنم کاش میشد یه جریان کاری ساده برای مدیریت نیازهاشون طراحی میکردم تا فقط یه ساعت زل بزنم به گلدونام و هیچ اتفاقی نیفته