تقریبا همه اون چیزایی که دوست داشتم رو تجربه کردم و همه اتفاق های زندگیم سر وقتش داره میاد و همه چیز آروم و نرماله، اما من واقعا حالم بده. نمیتونم از خودم فرار کنم.
یه دختره از دانشگاه آزاد بعضی روزا با اتوبوسی که من میرم میاد. نه تا حالا باهاش صحبت کردم نه حتی اسمشو میدونم و نه حتی بلاگر طوره. همین الان یه پست از یه آرایشگاه دیدم که دقیقا همون دختره بود. 😐
۵ صبح بیدار شدم باشگاه رفتم دانشگاه رفتم ساعت ۱ برگشتم، خونه در حد انفجارُ رو دور تند مرتب کردم و ناهار درست کردم که وقتی بقیه میان اماده باشه همه چی و واقعا خسته و نابود بودم. بعد از ناهار به داداشم گفتم چایی امادس فقط بریز بیار یهو مامانبزرگم گفت ولش کن بچه رو خستس. 😄😄😄😄😄
اول شهریور بود، از کارم استعفا دادم رفتم خوابگاه امتحان دادم رابطمو تموم کردم امتحانم تموم شد برگشتم خونه کار پیدا کردم ترم جدید دانشگاه رو شروع کردم ولی هنوزززز شهریوره.😭😭