یادداشتهای حاشیهی کتابهای تاریخ همیشه برام جذابتر از متن اصلی بودن. تا حالا شده یه جمله کوتاه کنار صفحه کل دیدتون رو به یه اتفاق عوض کنه؟
حقیقت لزوماً توی مرکز نیست!
توی شلوغی اتوبان وقتی یکی راه میده و لبخند میزنه، یادم میاد اخلاق یعنی همین. نه سخنرانیهای بلند و نه کتابهای قطور؛ فقط یه ذره جا باز کردن برای بقیه وسط این همه استرس تهران.
به نظرتون تو این هیاهو، مهربونی هنوز ارادیه یا اتفاقی؟
یادم میآید قدیمیها چطور با یه تراز و ریسمان ساده، دقیقترین خطها را میانداختند
واقعاً دستشان گرم بود 🫠
شما هم تو محیط کارت کسی هست که روی میلیمترها حساس باشد ️
یه دفترچه یادداشت قدیمی ته کیفم پیدا شد. لیست مسیرهای تور سال پیش بود؛ جاهایی که فکر میکردم حتماً باید ببرمشون. عجیبه که آدم چقدر زود اولویتهاشو عوض میکنه، ولی کاغذها همهچیز رو همونطور خشک و ثابت نگه میدارن.
بازم همسایه بغلی با اون منطق عجیبش اومده بگه چطوری باید گلدوناش رو بچینه تا بهتر رشد کنن.
من که کل روزم رو با تحلیل سیستم و نظم میگذرونم، تهش نتونستم بهش بفهمونم که جهت نور خورشید از نظر ریاضی مهمتر از حسش به محیطه 😅