#مولانا جلال الدین محمد بلخی
شامگاهی در رهی بودم روان
تن روان و دل به فکر آب و نان
من نمیدانم چنان شد یا چنین
پای من لغزید خوردم بر زمین
رهنوردِ مهربان سویم دوید
دست او تا زیر بازویم رسید
بیخ گوشم گفت لنگی یا که مست
وارسی کن بین کجاهایت شکست
گفتمش نی مستم و نی هم علیل
افتاده ام خود هم نمیدانم دلیل
یا کهنه از کفش یا تقصیری ز پای
دست من گیر تا که برخیزم ز جای
دست من بگرفت با دست دیگر
کیسه ام میجست تا یابد مگر
من در این فکرم که او مرد خداست
او در این سودا که جیبم در کجاست
ای دریغ از فکر خام آدمی
گریه کردم بر مقام آدمی
یادم آمد گفته مولای بلخ
آن گرامی گوهر یکتای بلخ
چون بسا ابلیس آدم روی هست
پس به هر دستی نباید داد دست
پیر رومی نکته یی تحریر کرد
عالمی در مصرعی تصویر کرد
شد ز غمت خانهٔ سودا دلم
در طلبت رفت به هر جا دلم
در طلب زهرهرخ ماهرو
مینگرد جانب بالا دلم
فرش غمش گشتم و آخر ز بخت
رفت بر این سقف مصفا دلم
آه که امروز دلم را چه شد!
دوش چه گفته است کسی با دلم؟
از طلب گوهر گویای عشق
موج زند، موج چو دریا دلم
روز شد و چادر شب میدَرَد
در پی آن عیش و تماشا دلم
از دل تو در دل من نکتههاست
وه چه ره است از دل تو تا دلم
گر نکنی بر دل من رحمتی
وای دلم، وای دلم، وا دلم
ای تبریز از هوس شمس دین
چند رود سوی ثریا دلم
بوی جوی مولیان آید همی
یادِ یارِ مهربان آید همی
ریگِ آموی و دُرشتیهای او
زیر پایم پرنیان آید همی
آبِ جیحون از نشاطِ رویِ دوست
خِنگِ ما را تا میان آید همی….
#رودکی
ای انبساط سفره جود تو برقرار
وی شرمسار خوان عطای تو روزگار
اندر كنار خوان تو خورشید قرص نان
وندر بساط بذل تو جمشید ریزهخوار
ادیم زمین سفره عام اوست بر این خوان یغما، چه دشمن چه دوست
جهان پیر است و بی بنیاد، ازین فرهادکش فریاد
وز آنجا میرود بیرون، به سوی جمله ساحلها
من اینجا بس دلم تنگ است
و هر سازی که میبینم بد آهنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی برگشت بگذاریم