۲۵ ساله شدم…
ولی امسال تولدم اونقدر که باید خوشحالم نمیکنه.
همین روز، کنارِ تبریکها و شمعهای تولدم، یادِ مهرداد مشتاقی هم هستم که تولدش با من یک روزه …
جوانی که میتونست هنوز زنده باشه، آرزو داشته باشه، بخنده و زندگی کنه؛ اما سهمش از این دنیا، رفتن شد.
نمیدونم چطور باید
برای یک سال بیشتر زندگی کردن خوشحال باشم، وقتی همنسلهام برای حق زندگی و آزادی، جونشون رو از دست میدن.
امشب تنها آرزوم برای خودم نیست؛
برای ایرانم آرزو میکنم…
برای روزی که هیچ مادری داغ فرزندش رو نبینه، هیچ جوانی به خاطر آزادی کشته نشه و «آزادی» فقط یک آرزو نباشه.
تولدم مبارک
امروز یه جمله خواندم که خیلی خوب بود،
«دوست داشته شدن، یعنی آنقدر عزیز باشی که کسی، رنجِ همراهی با تو را نه باری بر دوش، که بهایی شیرین برای حضورت بداند.»
هرچی که دارید از پهلویه. از دانشگاه و مدرسه و حق رای و زیرساخت و حتی اینکه الان شبیه افغانیا و پاکستانیا لباس نمیپوشید و غذا نمیخورید و به حیوانات تجاوز نمیکنید تا حتی همون شناسنامه داشتن. پهلوی آدمتون کرد.