adhd اینجوریه که بعضی شبا، باوجود خوردن قرص، خوابت نبره و تا صبح توی تخت وول بخوری.
وقتی سنات پایینه، ممکنه دو روز هم بدون خواب سر حال باشی اما وقتی سنات بالاتر میره، دیگه بدن تحمل بیخوابی رو نداره و کل روزت به فنا میره
۱. بچه که بودیم،هر وقت میرفتیم شهر خالهام، تازه ساعت ۳ بعدازظهر میپرسید “ناهار چی میخورید بپزم؟”، بعد برای۸-۷ نفر آدم نصف یه مرغ و یه دیس برنج میپخت بقیهاش هویج و سیبزمینی سرخشده.
یه بار میخواستم چایی دم کنم،دخترش گفت:”مصرف چاییتون رفته بالا هااا.”…
رفتیم مهمونی و صاحبخونه برای ۱۵نفر ادم بخور،۷تا برنج گذاشته بود شاید حتی کمتر.دیس فقط یه دونهاز این پریکس بیضیا پر شد.دیس رو گذاشتم وسط سفره آروم به همسرم گفتم غدا همینه.من از استرس لب به غذا نزدم که دیگران بخورن.آخرم چون صاحبخونه رفته بود بچه رو بخوابونه...
۲. …. دفعهٔ اول که رفتیم خونه و شهر جدیدشون، شام بهمون نون طالبی داد.🤭
ولی خود��ون که میرن جایی، کمتر از کباب خوششون نیست.
فقیر هم نیستنا…
دیگه نمیریم خونشون کلا.
.
حالا مامان بابای من، تا یخچال و کابینت خوراکیها رو نذارن جلوی مهمون، آروم نمیگیگیرن🤪
۱. دههٔ سوم زندگیم، بعد از یه مشاجرهٔ سنگین با پدر و مادرم، تصمیم جدی گرفتم که خونه بگیرم.
سر لج و لجبازی (که بدون ما کم میاره و اینا) مخالفت نکردن.
فردای دعوا قرارداد اجارهٔ یه آپارتمان نقلی رو امضا کردم.
تخت و کتابخونه و وسایل شخصیم رو بار زدم و بردم خونهام…
خونه ی اولمون رو که اجاره کردیم هنوز وسیله مسیله درست نخریده بودیم که . چیزیم گرفته بودیم تا اماده شه بیاد نصب بشه کلییی طول میکشید . حتی فرش هم گفتن یکیش کارخونس بیاد باهم بفرستیم .
ما هم کم نیوردیم
تهران بودیم سرکار میرفتیم کسی هم نبود بمونیم خونش نمیشه که اصلا
یه زیرانداز
۲. …نه یخچال داشتم، نه مب��، نه اجاق گاز؛ عملا هیچی. مامانم باورش نمیشد ازشون جدا شدم و قهر بود و همچنان امیدوار به برگشت من.
بهمرور از دیوار وسیله خریدم و یه سری وسیله هم دوستام دادن و خونهام رو چیدم.
مامانم تا دوماه حتی بهم زنگ هم نزد…
دخترکِ قشنگم، با سی سال سن، آزمایشات چکاپ قبلِ تزریق آمپول لاغری رو انجام میداد که توی سونوی تیروئید گرههای مشکوک دیدن. رفت پاتولوژی.
تشخیص: سرطان تیروئید و لنف گردن.
قبلش هیچ علائمی نداشت.
@3piideh آدمای تحصیلکرده و بهروز زیادی رو میشناسم که در برابر تراپی گارد دارن و فکر میکنن خودشون همهچیز رو میدونن اما نمیدونن که تراپیست بلده روی چیزایی که مغزمون ازش فرار میکنه، نورافکن بندازه و همین کافیه که باهاشون مواجه بشیم و بریم سراغشون.تراپی زندگی من رو تغییر داد.
ببین توی این مملکت به ما چی گذشته که نهتنها جوانهای ۳۰سالهمون جرأت و حوصلهٔ بچهدار شدن رو ندارن، بلکه ۶۰سالههامونم (دور از جون) نشستن و منتظر عجلشون هستن.
@HabibiMaliheh آره بابا! چیه آدم بیوفته گردن اطرافیان و بچههاش و زندگی اونا رو هم خراب کنه. تازه میشه با همهٔ دوستامون بریم یه خانه سالمندان، دور هم خوش باشیم. و البته امیدوارم تا اونموقع یوتانایز هم قانونی بشه.نشد هم میرم یه کشور دیگه.
۱)الان میخواستم آنلاین سیگار بخرم یاد یه خاطرهٔ تخمی افتادم.
پارتنری که عاشقش بودم(خر بودم) دامپم کرده بود�� پروژهٔ کاریای دستم نبود و اوضاع مالی خراب و به تازگی هم از خانواده جدا شده بودم؛
نمود کاملِ “دل تنگ و دست تنگ و جهان تنگ و کار تنگ”.
یه شب دست بردم به پاکت سیگار و دیدم…