الان که تو مترو ام و دارم میرم تراپی خیلی دوست داشتم کنارم باشی و اجازه ندی به چیزای مزخرف فکر کنم.
ای کاش بودی ذهنم رو آروم میکردی.
این جلسه قراره راجب تو صحبت کنیم و نمیدونم قراره چجوری پیش بره.
میترسم.
راستشو بخوای دیگه خالی کردم.
دلم میخواد این هفته تموم بشه فقط.
کلاف افکارم لحظه به لحظه داره بزرگ تر میشه و هزار تا سوال بی جواب توی ذهنمه.
توی این یه هفته عجیب ترین ورژن خودم رو زندگی کردم.
نمیدونم برای بار چندمه که توی این یه هفته دارم میزنم زیر گریه.
غم کسکش زندگی رو ازم گرفته.
تا میام خوشحال باشم بابت هر اتفاق کوچیک و بزرگی سریع میاد قدرتش رو به رخم میکشه.
حتی گاهی احساس میکنم اجازه نفس کشیدن درستم بهم نمیده.
فقط در حدی که زنده بمونم و به زندگی رقت انگیزم ادامه بدم.
نمیدونم چرا هر وقت حالم خوب نیست میام اینجا. بعضا روم نمیشه توی دنیای واقعی انقدر چسناله کنم بابت اتفاق هایی که افتاده.
ای کاش دیروز خفه میشدم و دهن کیریم رو میبستم.
احساس میکنم حتی درست چسناله کردن هم بلد نیستم.
دیشب تا صبح وضعیت جالبی نبود.
شربت معده رو مثل پارچ آب گذاشته بودم بغل دستم و سر میکشیدم.
صبحم که پاشدم دست چپم وضعیت خوبی نداشت.
کی میمیرم و تموم میشم خدا میدونه.
نمیدونم والا زندگی این بلاگرا چجوریه.
استوری گذاشته که اگر یه رقص نور دیدین تو خیابون داشت راه میرفت بدونید اون منم از جای زخمام نور وارد شده.
میخواستم ریپلای کنم از زخم های ما که فقط کیر وارد شده از بچگی تا الان.
بعد گفتم چه کاریه و خودمو منصرف کردم:))
امروز نیاز داشتم برم بیرون که نشد.
الانم عمیقا دلم میخواد تو یه دریاچه ای جایی باشم تو یکی از این قایق ها که شبیه قو میمونه و باید با پاهات پدال بزنی داخلش.
میخوام برم اون وسط مسطا باد بخوره به سر و صورتم و چشمامو ببندم.
همین.
به چیزای خوب فکر کن بمرانی رو پلی کردم و دارم صبحونه میخورم.
میدونم شاید اصلا تاثیری نداشته باشه ولی خب اینکه برای ساکت شدن صدا های تو ذهنم متوسل شدم به کارای اینچنینی یه جوریه.
چقدر زمان لازمه دوباره حالم با خودم خوب بشه؟
از سرکار برگشتم اومدم دو دیقه کپه مرگم رو بذارم بخوابم دوباره اون خواب مزخرف رو دیدم.
اصلا نمیدونم تو اون حجم از سر و صدایی که یکتا داشت تولید میکرد چجوری خوابم برد.