ابراز غم دیگه لوث و بیمعنا شده برام. در عین حال نیاز دارم روزی صدهزار بار اینجا بنویسم خیلی غمگینم، تا مغز استخوان غمگینم، تا بن دندان غمگینم. غمگینم غمگینم غمگینم.
سعی میکنم حفرهها و خلاهایی که تو زندگیم و شخصیتم هسترو به حفرههای روی ماه تشبیه کنم و بگم خب باشه من قبولشون میکنم، من میتونم خودمو اینجوری دوست داشته باشم و خوبه که برام پیش اومده. ولی دارم دروغ میگم. حفرههای من شبیه حفرههای ماه نیست.
حتی حوصله حرف زدن با خودم رو هم ندارم. انگار اونی که درونم بود و میشد باهاش خیالات بافت یا درباره چیزهای نشدنی براش ناله کرد، مُرده.
و این مرگ فقط باعث بی مخاطبی نشده، حس میکنم جنازه اش هنوز اونجاست و داره درونم میگنده. حس میکنم ذهنم صحنه جرمیه که هیچ کس برای رسیدگی بهش نمیاد.