و عشق یک بیماری بدخیم روحی بود ...
اما چشمانش
آن زمانی که به گوهری دروغین هم مزینش میکرد ...
حتی در واپسین لحظات چشم انتظاریش ...
هنوز هم تا زمان دوباره دیدنش ...
میگفتم که آری آری این خود بیماریست ...
اما روزی در کوچه ای ، کافه ای دیوانه خانه ای خیره میگذری و میگویی چشم هایش ...