در اسارت ندانم کاری
چکمه های بی عدالتی
دستمان را بالا برده
اینجا بمباران گرد وخاک
نفر به نفر خانه های خالی از شادی را
به اسارت می برد
و آزادی
تیتر رنگ و رو رفته ی سال های دور است
خیابان به خیان می لرزد
با صدای شیپور دروغ
و رژه ی مصیبت ها!
#بارما_شریبی
_
فرو پاشی
از بستن چشم ها
روی دیواری شروع می شود
که تو
هرگز باور نداشته ای
سکوت نکن!
آینه ی شکسته
خطرناک تر
از آینه های مکدر است
#بارما_شریبی#شعر_سپید
#شعر_معاصر
آینه_ی_شکسته
تو چشم بارانی
از جاده های هنوز نرسیده
با شادی غرق در آرزو
با غم غرق در انتظار
من ز��زمه ی شب بیداری ات هستم
لابه لای هزاران کتاب نانوشته
دهانم را بشنو
دهانم را ببوس
باید
شنبه ی خروس خوان و بدرقه را
تا پنجشنبه های سلام و ذکر وخاطره
به بند بند انگشتانت برگردم
#بارما_شریبی
وحی کن مرا به آتش تا در حافظیه غزل هایم بیت بیت ابراهیم تو باشم!
وحی کن مرا در کوه تا شانه هایم هر روز بالاتر از برج های شهر هم قامت تو با عینک های آفتابی قانون روشنایی را بشکنند.
و هیچ سایه ای جرات پرسه زدن حوالی دلخوشی هامان را به خود راه ندهد.
#بارما_شریبی
لی لی وسط ترافیک
_
محو می شود
در غبار روز
خنده های خاکی اش
و مرد
از آستین های کهنه به بعد
اشک را
ادامه نمی دهد
چقدر صبور است
سنگ فرش خیابان
که زیر این همه کفش
چشم های کور را
بدون عصا راه می برد
#بارما_شریبی
از کتاب: خیابان تشنه ی زمین خوردن است
غم در گلویم
باد کرده
من چروک هزار ساله ی زمینم
بر پیشانی آفتاب...
و سینه ی داغدار شهری
که هنوز
خون از دست و پایش
فواره می کند
به نخل های سوخته بسپارید
سر بریده برقصند
دل کارون
برای خندیدن عروس های دریایی اش
لک زده است
#بارما_شریبی