چرا هيچ چيز جالبى تو اين دنيا براى من وجود نداره! چقدر همه چيز نفرت انگيزه.. فقط بوت جديدم كه بيست روز ديگه ميرسه قشنگه بقيه چيزا كسشرن كيرم تو اين خلقتت خدا
افسرده نیستم ولی نمیدونم چرا همچنان مثل افسردهها زندگی میکنم. حس میکنم ذهنم بعد از گذر از افسردگی بزرگ، یک سری از قسمتهای افسردگی رو نگه داشته و با خودش گفته «این زباله با این خصوصیات لجن و ملالتبار انسان جالبتر و قابل تحملتریه».
ادم ها بى نهايت نااميد كننده، بى ثبات، بدون شخصيت واحد و خودشيفته شدن. حتى من، همه ى ما نا اميدكننده ايم، يك نمايش كامل از رقص نا اميد كننده ها. پس محكوم به تنهايى ايم.. يك مُشت تنهاى مضحك احمق.
اگر بنا باشد احساسم به تو از قلبم بگريزد و در جهان جارى شود؛ كودكان با عشق بزرگ مى شوند، فقر معنا پيدا نمى كند، جنگ پايان مى يابد و زمين حاصلخيزتر مى شود.
امروز سه ثانيه به چشم هاى هم خيره شديم و من يك عمر را در اين سه ثانيه تماشا كردم، در ان خيابان هيچ كس، غريبه تر از من براى تو نبود و من چه ساده در ان نقطه منتظر مانده ام تا به سوى من بازگردى. بايد بازميگشتى، تو در ان نقطه چيزى جا گذاشتى .. من را.. من را نبردى.