معمولا سى سالگی به بعد، اينجوريه كه
ديگه دلت آدم «هيجان» نمى خواد
دلت آدم با اطمينان مى خواد
سى سالگی به بعد
ديگه عشق پر سر و صدا
مثل گذشته جذبت نمى كنه
آدم حسابى ، جذبت مى كنه ...
تنها چيزى كه در روابط انسانى فهميدم اين است كه هيچ وقت، هيچ كس را نمى شود واقعا شناخت.
ما فقط آن قسمتى از يك شخص رامى شناسيم كه
خودش اجازه داده بشناسيم.
من ترجیح میدم همینجوری بی سیاست و بی کلک باشم وشکست بخورم تا اینکه با نقش بازی کردن و سیاه بازی بخوام به چیزی برسم و موفق بشم، یعنی تو وجودم نبوده و نیست من همینم، همینقدر ساده و همینقدر واقعی.
دیالوگی بود تو فیلم "گناه اصلی" که میگفت:
"من کنارِ تو، یه آدم دیگه ام؛
آدمی شبیه تر به خودم"
و آدمیزاد، چقدر عمرشو تلف میکنه تا بفهمه همین کافیه که یکیو پیدا کنه تا کنارش، نزدیک ترین نسخه به خودِ واقعیش باشه!
ميدونى راستش رو بخواى
طرز فكرم عوض شده
ديگه به آدماى قدر نشناس خوبى نميكنم
براى كسى كه شعور نداره كارى انجام نميدم
به كسى كه لطف رو وظيفه ميبينه محبت نميكنم
به آدمِ فضول سوال وجواب زندگیمو پس نميدم
آخرشم ياد گرفتم نبايد با خوبى بيش از حد و اندازه خودم رو كوچیک كنم
وناگهان ديگر برايم مهم نبود كه ديده شوم
درك شوم، با من صحبت شود
جواب پیامم را بدهند
دوستم داشته باشند يانه
دعوت شوم يا درباره ام صحبت كنند
حالا همه جا آرام است
ومن بالاخره خودم را پیدا كردم
بخشى از كتاب كيمياگر