چرا به مدارس ما سرک میکشی؟
در سالیان دور رفته بودم روستای حسین آباد شهر دهدشت برای بچه ها قصه بخوانم مدرسه اش حیاط نداشت فضای داخل کلاس ها قابل نشستن نبود در حدی که بچه ها می گفتن ما در طویله درس می خوانیم.
همان روزها انجمن اسلامی یکی از دانشگاه های اصفهان تماس گرفتن به من که ما قصد داریم از دانشجویان بخواهیم مبلغی را جمع کنیم برای کودکان روستا کاری انجام دهیم. شما طرحی دارید برای هزینه این پول؟
من هم جریان مدرسه ابتدایی روستای حسین آباد دهدشت را براشون تعریف کردم.
چند روز بعد دو نفر از دانشجویان آمدند دهدشت و مدرسه را دیدند و قبول کردند برای ساخت و تعمیر همین مدرسه.
آن زمان فکر کنم مبلغ بیست میلیون برای من واریز کردند و من توانستم دو کلاس مدرسه را سرامیک کف و بدنه کنم. سفید کاری کنم. همچنین حیاط خیلی خوبی برای مدرسه درست کردیم و دیوار کشی انجام دادیم کف حیاط را سیمانی کردیم. دستشویی هم درست کردم.
مدرسه که تمام شد من در صفحه اینیستاگرامم عکس قبل و بعد مدرسه را گذاشتم.
مخاطبان خیلی بد و بیراه به آموزش پرورش گفتن که این چه مدرسه ای بود و تشکر کردند که حالا قشنگ شده.
فردای آن روز رییس آموزش پرورش دهدشت زنگ زد و با بی احترامی اینگونه شروع کرد: تو اسماعیل آذری هستی؟ گفتم بله
گفت کی به تو اجازه داده که به مدارس ما سرک بکشی؟
خیلی ناراحت شدم به جای اینکه تشکر کنه از فعالیت چندماهه تا این مدرسه درست شد حالا اینجور سخن میگه.
گذاشتم هر چه خواست گفت بعد شروع کردم و گفتم من همان کسی هستم که سرک کشیدم به مدارس شما و هفته پیش دو دستگاه کپی خریدم و به مدارس دادم. من همان کسی هستم که سرک کشیدم و در هفته به دو هزار دانش آموز دو وعده صبحانه می دهم. من همان کسی هستم که امسال سرک کشیدم و چهارصد کلاس درس را رنگ کردم و....
همه اینها را که گفتم مقداری کوتاه آمد و لحنش را مودبانه تر کرد اما باز گفت بیا دفترم ببینمت.
قطع کرد چند لحظه بعد حراست آموزش پرورش هم زنگ زد چرا این مطلب را در پیجت گذاشتی. گفتم من حرفی نزدم. فقط عکس قبل و بعد را گذاشتم همین.
فرداش رفتم آموزش پرورش مسول حراست محترمانه با من حرف زد اما رییس اموزش پرورش همچنان متکبرانه و از موضع بالا با من صحبت می کرد.
به ایشان گفتم چند سال است هر مدیر و معلمی نیازی داشته باشد سراغ من میاد برای کمک چطور آنها سرک نبود اما حالا که دوتا نقد شدید، شد سرک؟
ایشون می گفت من اصلا شما را نمی شناسم.
گفتم خداحافظ.
بیآنکه قیاسی در کارم باشد، همواره به دوستان گفتهام و میگویم:
نسل ما اگر مصدق را ندید، اگر مقاومت فاطمیها، فروهرها و بازرگانها را درک نکرد، این بخت را داشت تا #ميرحسين_موسوی را بشناسد و شاهد ۱۷ سال مقاومت او در راه آزادی و حقوق ملت باشد.
مهر ایزد نگهدارش باد!
انتهای این راه بچهای بود
در راه برگشت از دیشموک، همیشه چشمانم روی یک جاده خاکی باریک مکث میکرد؛ راهی خاموش که از دل تپهها بالا میرفت و انگار تهِ قصهاش را فقط خودش میدانست. چیزی در آن جاده بود… مثل صدای خفیف یک دعوت. یک روز بالاخره تسلیم همان حس شدم و فرمان را چرخاندم سمت ناشناختهها. گفتم شاید در انتهای این راه، بچهای باشد که بتوانم برایش کتاب ببرم.
روستا کوچکتر از یک آه بود؛ خلوت، آرام و انگار سالهاست از هیاهوی دنیا جا مانده. مدرسهشان در شیبی تند گیر کرده بود؛ تنها یک اتاق، بیصدا و بیامکانات. وقتی فهمیدم بچهها حتی سرویس بهداشتی ندارند و برای نیازهایشان به خانه همسایهها میروند، دلم گرفت. با معاون آموزشوپرورش، آقای فتحی، تماس گرفتم؛ مردی نجیب و مهربان. گفت بودجه نیست، جمعیت کم است، دست همه بسته.
اما من نمیتوانستم از آن تصویر عبور کنم. از چهرههای کودکانی که مجبورند برای سادهترین نیازشان از کلاس تا خانههای اطراف بدوند.
چند بار دیگر برگشتم. برایشان کتاب بردم. روی یک تنه درخت خشکیده نشستیم قصه خواندیم، خندیدیم. اما هر بار، حس کردم این مدرسه چیزی میان گلوی روستا گیر کرده. سرانجام به آقای فتحی گفتم: «هزینهاش با من. فقط کمک کنید سریع ساخته شود.» و یک هفته بعد، سرویس بهداشتی آماده بود. گره کوچکی باز شد.
اما هنوز جایِ بازی نبود. یک روز به بچهها گفتم برویم حیاط مسجد. گفتند اجازه نمیدهند. فهمیدم مسئول مسجد، آقای قدس، نگران شکستن شیشههاست. با او تماس گرفتم. گفتم: «به نظرت شادی این بچهها از یک شیشه کمارزشتر است؟ اگر شکست، هزینهاش را میدهم.» با اکراه قبول کرد.
چند بار که رفتیم مسجد، دیدم خاکی و ناهموار است؛ بچهها بیشتر میافتند تا بازی کنند. دوباره به آقای قدس زنگ زدم: «من حیاط را سیمانی میکنم، به شرط اینکه… هیچوقت مانع بازی بچهها نشوید.» قبول کرد و در کمتر از یک هفته، حیاط مسجد صاف شد؛ جایی امن برای دویدن، خندیدن، نفس کشیدن.
آخرین باری که رفتم، صحنهای دیدم که دلم را پر نور کرد: جوانهای روستا همانجا والیبال بازی میکردند. همان جایی که روزی بهانهای برای نهگفتن بود، حالا صدای خنده میداد.
این روزها همه از #سرو_ایرانی میگویند.
#سرو یعنی آنکه سالها زیر تندترین بادها بایستد و خم نشود.
برای من، #میرحسین_موسوی یکی از آخرین سروهای سیاست ایران است؛
مردی که بسیاری از نامش استفاده کردند، اما ایستادگیاش را تاب نیاوردند.
سلامت برگرد سروِ ایران ...
دوستان بیایید #میرحسین_موسوی را ترند توییتر کنیم. حال جسمی او بسیار وخیم است. در این چند ماه او را از زندان خانگی بیرون آورده بین بازداشتگاههای مخفی زیرزمینی مرتب جابجا میکنند. جسمش متلاشی شده. میخواهند او را زجرکش کنند. نامش را فریاد بزن. #میرحسین_موسوی رهبر جنبش ملی سبز ایران.
دختران میرحسین موسوی از وضعیت جسمی نامساعد پدرشان خبر داده و گفتند: پدرشان به دلیل مشکل شدید قلبی در بیمارستان قلب بستری شده و اوضاع جسمیاش #وخیم است. آنها همچنین از بی توجهی و عدم پیگیری دولت ابراز ناراحتی و گلایه داشتند.
ای حیدر شهسوار وقت مدد است
ای زبده هشت و چار وقت مدد است
من عاجزم از جهان و دشمن بسیار
ای صاحب ذوالفقار وقت مدد است
اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ الَّذی جَعَلَنا مِنَ الْمُتَمَسِّکینَ بِوِلایَةِ مَوْلانا اَمیرِالْمُؤْمِنینَ عَلِیٍّ عَلَیْهِ السَّلامُ
#فقط_حیدر_امیرالمومنین_است#غدیر