بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم
اگر غم لشکر انگیزد، چه اندیشه کنیم چون ما هزاران لشکر عاشق ز خون دل کردهایم سازیم
وسط این همه وسایلی که اوردم خونم بچینم
دفترچه خاطراتی پیدا کردم برای سال ۸۹ تا ۹۳
به عنوان یه بچه ۱۱-۱۲ ساله زیادی از حد زندگی برای غمگین و سخت بوده، قلبم گرفت…
چون همیشه فکر میکردم اون موقع ها اوضاع بهتر بوده ولی دیدم یادم نمومده بود انقدر همه چی هنوزم همونطوریه!
امروز اولین روز کاریم تو استودیو خلاقیت بود، برای اولین بار بعد از یه روز شلوغ کار هیچ احساس خستگی نکردم که هیچ پر شور و نشاط تر هم بودم=)
بالاخره جایی که باید پیدا میشد پیدا شد و من خوشحال ترینم=)