پررو پررو تو چشم ما زل زدن.
اینترنت رو قطع کردن.
بعد گفتن اگه نیاز داری پرو بگیر.
در نهایت، ماجرا پوله.
طبق معمول یه برچسب امنیت زدن تا یه حق جدید رو سلب کنن.
امنیتی که انگار با پرداخت پول مشکلش حل میشه.
به جان خودم اگر آمریکا اینترنت (ارتباط بین الملل) ایران را قطع کرده بود. در صدا و سیما و رسانههای حکومتی ۲۴ ساعته داشتند روضه میخوندند که وای آمریکا اقتصاد و زندگی مردم ایران را هدف گرفته. هر روز هم با چند نفر مصاحبه میکردند که داشتم نون یک خانواده رو در میآوردم، الان بدبخت شدم
دلم میخواد از ایران برم جایی زندگی کنم که همه چیزایی که ندارم رو داشته باشم.
دلم میخواد برم دانشگاه و درس بخونم.
دلم میخواد شب راحت بخوابم.
دلم میخواد با AI کار کنم.
دلم میخواد برم یوتیوب ببینم.
ببخشید، عذر میخوام، بازی تو زمین دشمن نباشه، تروریست نباشیم، مزدور نباشیم، امنیت رو بهم اگه نمیزنیم، اینترنت رو که وصل نکردین، بیکار که شدیم، طلا و دلار هم رفت نوک کوه، قیمتهای جدید مواد خوراکی رو دیدین؟ اگه تیر نمیزنید یا زنگ نمیزنید خواستم بگم زندگی رو ناممکن کردین.
«برای حفظ اسلام و برای حفظ نفوس مسلمین... دروغ گفتن هم واجب است، شرب خمر هم واجب است.» (روحالله خمینی، ۶۰/۵/۲۷)
این فتوا حتی نمیگوید «جایز است»، تاکید دارد که -در فرض فوق- «واجب است».
ویدیوی شخصی که در تجمع حکومتی، «به سلامتی رهبر» مینوشد را، یحتمل باید در همین چارچوب دید.
اینترنت حق اون خانوم که قلاب بافی میکرد و
دستبافت آنلاین میفروخت
حق اون معلم که کلاس خصوصیش آنلاین برگزار میکرد
حق اون فروشنده که نمیتونست یه مغازه اجاره کنه و محصولش آنلاین میفروخت
حق اون مادر پیری که بچش تصویری میدید تا از بیکسی دق نکنه
اینترنت حق همه ی ماست
اینترنت آزاد…
«نمىشود آزادى را كُشت وانسان را زنده نگه داشت»
در آخرين يادداشتش، که شهادتنامهای است شاعرانه، بر مرگی که حکومت ِحرامیان برایش تدارک دیده بود، درست ۷ روز پیش از ربودن و کشتنش در بیابان، در فرازی تکاندهنده، محمد مختاری مینویسد:
«این سرنوشت ماست تا وقتی که اینها هستند. چون تا وقتی باشند بحران دارند و تا وقتی بحران دارند، سر ما بریدنی است»
گفتهاند؛ شاعران آبروی زمیناند و پیشگویان نوشت ِبشر.
و اینچنین بود که در اقلیم حافظ و مولانا، در خاک سعدی و فردوسی، در این سرزمین، شاعر را ربودند، به ساختمان نیمهسازی بردند و از ترس آنکه مبادا کثافت ِوجودشان را همسایگان ببینند، بر سینهاش نشستند و شاعر را با طناب، بر زمین بهدار کشیدند.
که گویی بیهقی، قرنها قبل، برای او گفته بود:
این است حسنک
و روزگارش
روز ِدارش!
خودش یک هفته پیش از آن نیمهی سرد و آن روز سیاه ِآذرماه، در دفترچهاش نوشته بود:
«اگر سر ما را تاكنون نبريدهاند، از ترس انفجار درونى است!»
محمد مختاری، نیک میدانست که چه در انتظار مردمان این خاک خواهد بود وقتی در همان روزهای آغازین جنگ، به خوزستان رفت و در گزارش “دو هفته از پشت جبهه” نوشت:
«مردمی که همواره در انهدام زیستهاند و در زیستنشان منهدم شده اند…»/۱
توی کتاب will our love last دکتر هامبورگ به زیبایی میفرمایند که: بودن همسر در یک رابطه عاطفی مثل اینه که تو یه بوکسور هستی ولی میدونی گوشه رینگ همیشه یکی هست که بهت انگیزه میده، تشویق میکنه، ماساژ میده، عرقت رو خشک میکنه و پشتیبانته
ولی برای تو نمیجنگنه و تو خودت باید بجنگی