امروز ۷تیر۴۰۵
سه روز مونده به تولدم
بابا ومامانم و نسا با تموم خستیگاشون سوپرایزم کردن نسا همه چی رو پیچونده که بره برای من کادو بخره و من فهمیدم خونواده عزیزترینه :)))
بابامامان نسا باتموم خستگیاشون اومدن پیش من که سوپرایزمکنن
باورت میشه؟حتی یکدرصد هم انتظارشو نداشتم واقن
چقدرزیاددوستشون دارم وچقدر زیادعزیزن برام
دروغ چرابنظرمن مهم ترین روززندگیمنتولدمه و همیشه دوست داشتمسوپرایزبشم ونشده:) ولی خونواده یه چیز دیگس
حس خوبی ندارم
احساس میکنم دارمخودمومیکشم که هیچکسی اذیت نشه هیچکسی ناراحت نشه و همه روخوشحال کنم
ولی هیییچکسی نه تنها نمیبینه اینموضوع رو بلکه به چشم همه دشمنممن :)
(سه روزمونده به عروسیم)
«مینویسی که جنگ لهت کرده، که دلت میخواهد بمیری. نامهات را میخوانم و درکت میکنم. ما هرگز پیش از این، چنین یکپارچه به دست نابودی سپرده نشده بودیم. من تو را میفهمم امّا از آنجا به بعدش که میخواهی زندگیات را بر بنیان این یأس قرار دهی و یا پشت نفرتت سنگر بگیری، دیگر با تو موافق نیستم...»
- از میان نامهی آلبر کامو به یک دوست، در آغاز جنگ جهانی.
#ازبه
پادکست خوب از نظر خودتون معرفی میکنید؟
اینارو دارم ولی لازم نیست چیزی که معرفی میکنید به سبک اینها باشه. اتفاقا دنبال پادکست های متفاوتم:
طبقه ۱۶
رختکن بازنده ها
Hidden brain
رادیو گیک
رادیو راه
Take on tomorrow
#معرفی_پادکست
همه چی به هم ریخته
همه شهرا آشوبه
هر اکانتی یه حرفی میزنه
قیمت همههه چی وحشتناکه
نمیدونم چی قراره بشه
نمیدونم مثل همیشه باز قراره کلی جوون بی گناه کشته بشن و عادی بشه تهش یا چی
ولی دلشوره ی بدی دارم وهرچقدر بیشتر دنبال خبرا میرم بدتر میشه
کاش تموم شن این شبای تاریک:(