مسیرهای تکراری لزوماً خستهکننده نیستند؛ اتفاقاً برای من جذ��بیتش همین تکراره. مثلاً هر روز یه گوشه خاص از خیابون یا یه تابلو قدیمی رو میبینم که بقیه اصلاً متوجهش نمیشن 🌹 هر بار یه جزئیات جدید توش پیدا میکنم که قبلاً ندیده بودم 🫶
کارفرما / چرا این فیلد اجباریه؟
من / چون اگه پر نشه، تهش حسابداری نمیتونه سند بزنه
کارفرما / ولی ما نمیخوایم این رو وارد کنیم
من / خب پس سند هم نداریم
دقیقاً همینجاست که میفهمی نظم سیستم با عادتهای آدمها هرگز نمیسازه
من: این دوختهای ظریف لباسهای قاجاری واقعاً آدم رو میخکوب میکنه.
رفیقم: چون اون موقع هر تیکه لباس یه قصهی خاص داشت نه مثل الان که همهچی یه شکله 🫠
راست میگه والا 🤟️👀 ��� نه؟
دوستم / چرا هر چی میخرم سریع میفروشم؟
من / چون نمیتونی تحمل کنی تا بقیه بترسن و برن
دوستم / آخه هر روز قیمتش تکون میخوره
من / دقیقاً همینه
همین عجلههاست که تهش جیب آدم رو خالی میکنه 💣 ️️
اعتراف میکنم از این همه تغییرات یهویی توی محله خسته شدم
دیوارهای رنگشده با رنگهای جیغ / کوچههایی که دیگه بوی خاک نمیدن
واقعاً لازمه هر جای قدیمی رو اینطوری «بهروز» کنن؟ 🫠 😤