یه فیلم تولد قدیمی داریم که من توش خیلی کوچیکم.
با هیجان میام وسط که با داداشم برقصم، ولی اون حواسش نیست. یههو آزردهخاطر میشم.
یههو میبینی بابام وارد میشه، دستم رو میگیره، میرقصیم و من دارم از خوشحالی میمیرم.
الانم همونجام؛ منتظر بابام که از گوشهی تصویر وارد شه.
محبوبم،
خوابم نبرد از شدت استرس و فکر و خیال!
گفتم یه کار درستودرمون کنم جاش.
بلند شدم کابینتِ زیرِ سینک رو خالی کردم.
احساس کردم چقدر من آدم اسرافکنندهای هستم.
ول کردم،
اومدم نون سنگک با پنیر خوردم.
خداروشکر که نیستی!
هرجا دیدید من گفتم فلانی «آدم محترم و با شخصیتیه» همونو فراررر کنید ،چون تجربه ثابت کرده من اندازه گاااو قدرت تشخیص ندارم و برای همین بنظرم همه محترم میان🤣🤣