من برای گریه کردنم به حوصله نیاز دارم. الان کلی وقته که چون حوصله ندارم گریه کنم، گریه کردنمو به بعد موکول میکنم تا بتونم یه موقع مفصل و از ته دل گریه کنم.
به نظرم یکی از غمگینترین لحظات زندگی وقتاییه که همش باید خودتو به بقیه ثابت کنی.
ثابت کنی وجود داری، ثابت کنی میتونی از پس یه چیزایی بر بیای، ثابت کنی توعم آدمی، ثابت کنی توعم احساسات داری، ثابت کنی توعم دلت میشکنه و همیشه و همیشه ثابت کنی.
و من کل زندگیمو در حال ثابت کردن بودم.
هر چی میگذره به مرور بیشتر دلم میخواد از همهی آدما دوری کنم
تنهایی درسته که دردناکه ولی در کنار آدما بودن و اینکه بذاری بهت ��سیب بزنن به مراتب خیلی دردناکتره
یه موقعایی یجوری اطرافیانم ایگنورم میکنن که به خودم میگم دیگه غلط میکنی چیزی برای کسی تعریف کنی که اینطوری بزنن توی پرت.
منظورم از یه موقعایی ۹۰ درصد مواقعه :)
هیچوقت به این اندازه احساس تنهایی و رها شدگی نمیکردم. همزمان کلی از اطرافیانم تنهام گذاشتن و همون چند نفری هم که هستن بینشون احساس غریبگی میکنم. انگار که به اون جمع تعلق ندارم و زیادیام بینشون.
حتی نزدیکترینا هم تا یجا خودشونو درگیر مشکلات و حال بدت میکنن. از یجا به بعد دیگه حال بدت براشون عادی میشه و دیگه درگیر مشکلات خودشون میشن و فراموش میکنن که تو هر روز بیشتر از دیروز داری آب میشی.
الان مودم اینجوریه که اینقدر حالم بده که هیچکاری نمیتونم بکنم و کلی کار تلنبار شده روی هم دارم و بعد بخاطر کاری نکردنم استرس میگیرم و بخاطر استرسم بیشتر نمیتونم هیچ کاریو بکنم
این حالتم حالم بهم میخوره
از لحاظ روحی نیاز دارم یه ون قدیمی داشته باشم که بتونم باهاش هر جا میخوام سفر کنم. بدون گوشی؛ بدون اینکه کسی نگرانم باشه الان کجام.
دلم میخواد برای یه مدت طولانی از همه جا دور بشم