بابای من که فوت کرد
من داشتم گریه میکردم سر خاک
یه پیرزنی که کمرش خم بود اومد گفت گریه نکن چقدر ناشکرین خواست خدا بود
خدا قهر میکنه قرآن بخون
منم ریدم بهش
زنیکه صد ساله شدی بابای پنجاه ساله من مرد
گریه هم نکنم چون تو گفتی
پدرم مریضی سختی گرفت و در عرض پنج ماه فوت کرد . عصر روزی که خاکسپاریش بود در حالی که حال خیلی بدی داشتم یه ادم بیشعور نشسته بود کنارم و گفت یتیم شدن چه حسی داره ؟
فکر کنم وقتی جوونی، خیال میکنی آدمهای زیادی توی زندگیت پیدا میشن که باهاشون یه ارتباط عمیق و واقعی برقرار کنی. اما هرچی بزرگتر میشی، میفهمی از اون جور آدمها خیلی کم پیدا میشن؛ شاید فقط چند بار توی کل زندگیت.»
سلین، پیش از غروب
آدما تو رابطه باید از همون لحظه لذت ببرن. به بعدش نباید فکر کنی. اگه آدم، آدم تو باشه، که میمونه اگرم نه، که میره.
یه زمان دنبال عشق تو آدما بودم بعد دیدم اینطور نیست. عشق همین لحظس. همین قهوه ای که میخوریم.
بذار بهت بگم... من صبح که پا میشم دلم میخواد کسی باهام حرف نزنه. میخوام از خونه که میرم بيرون، کسی منتظرم نباشه برگردم. دل کسی تنگ نشه واسم. کسی منو نخواد... میخوام تنها باشم مرتضی...