در حالی ک هنوز نخوابیدم و چند روز پشت لپتاپم و ستون فقرات نمونده با جواب کامنتای استاد راهنما سرچ و کوفت و زهرمار.. دارم توییتای کنکوریای ارشد و میخونم :))))))
بعد مدتها صدای دخترمو شنیدم
انگار الان دلیل کافی برای زندگی دارم :')
الان امید دارم
الان حس زنده بودن میکنم
نمیدونه ک چقد شنیدن "کافی و امن" از سمت اون برام قشنگه :')
خوشحالم بابتش.
استاد زنگ زد
بعد گفت فردا صب صحبتمونو ادامه میدیم
داشتم حاضر میشدم
ک برم بیرون
نمیدونم از کجا ی بوی آشنا اومد
نه لباسی دارم اون عطر روش باشه
نه درو پنجره ای ک از بیرون بیاد !
اشکام ک جاری شدن متوجه شدم حس بویایی لعنتیم وصله ب غدد اشک ریزم '-'