یادمه یکبار تو ۹ سالگی دو روز تمام صحبت نکردم. یعنی حتی یک کلمه هم جواب هیچکس رو ندادم. آخرش هم بابام اومد نشست جلوم شروع کرد به گریه کردن تا بیخیال شدم =))
دربارهش حرف نزدم فقط بیشتر خوابیدم.
دربارهش حرف نزدم فقط بیشتر ورزش کردم.
دربارهش حرف نزدم فقط بیشتر معده درد گرفتم.
دربارهش حرف نزدم و کم کم یادم رفت چطوری با غم میشد زندگی کرد و دیگه زندگی نکردم.
اگر مدت طولانی با چند تا پسر دوست صمیمی باشی به مرور داخل جمعشون ذوب میشی و اونا یادشون میره تو دختری و کم کم خود واقعی پسرا رو میبینی و تو جمعهاشون چیزایی میشنوی که دیگه به هیچ پسری نمیتونی اعتماد کنی و مغزت تا آخر عمر پارانویید و گاییده میشه.