آخرین خنده را به لب آدمها میآورم، آخرین “دوستتدارم”ها را میگویم، آخرین دستنوشتهام را مینویسم، برای آخرین بار این زندگی محنتبار را تحمل میکنم و میروم؛ جوریکه انگار از اول هم نبودهام.
یکی از همین روزهای تلخ و تاریک برای آخرین بار به چهرهی خودم نگاه میاندازم و به پشت پلکم سایههای رنگی میزنم، برای آخرین بار لباسهایم را ارزیابی میکنم و مطمئن میشوم کیف و کفشهایم بههم بیایند، آخرین قهوهام را میخورم، آخرین پک را به سیگارم میزنم،
داشتم با دوستم درمورد افکار خودکشیم حرف میزدم و یک حرف جالب بهم زد گفت «من هم همین شکلی بودم و بعد نشستم با خودم فکر کردم که آیا من توانایی خودکشی کردن دارم؟ خیر. پس نباید این شکلی هم زندگی کنم.» جالب بود.