بینهایت بینهایت برای دوستام خوشحالم. شادن و دارن تلاش میکنن. همیشه چیزای بامزه برای تعریف کردن دارن و حوصلشون تو زندگیشون سر نمیره. ناراحتم که تنها حرفای من بیان رنجه. حس میکنم خیلی آزار دهندم و دور.
دیگه نمیتونم آدما رو تحمل کنم. کتاب جدیدم رو شروع کردم. کوله پشتی خوشگل (از نظر خودم) خریدم که برای سفر مناسب باشه. لاک بهاری زدم. الانم چایی میخورم تا بعدش درس بخونم. این وسط تیروئید پر کار هم دارم. شکوفه های گیلاسم دارن میریزن چون همش باد و بارونه. راستی همسایه روبرویی فوت کرد.
قبلا خیلی دختر مهربونی بودم. رندوم چند وقت یبار با پیام سلام حالت چطوره همینجوری خواستم حالتو بپرسم از بقیه خبر میگرفتم. از یجایی به بعد خبر نگرفتم و گس وات؟ از هیچکی خبری نشد:) الان از خودم متنفرم.
تنها نقطه قابل تحمل این شهر برام کافه یمن بود که دیدم جمع کردن. اینستاگرامم ندارم بدونم الان کجاست. البته در کل اهمیتی هم نداره چون جای قبلی برام قشنگ بود.