انقدر سرکار غر زدم که هلند خستهکنندهست، جلسات شرکت رو منتقل کردن بارسلونا؛ واسه تقویت روحیه تیم هم همه رو آوردند نیوکمپ :)))
خلاصه شاهد پونصدتا گل بودیم
میخواید میزان خودخواهی یه انسان رو بسنجید رفتارش رو وقتی که خودش بیدار شده و بقیه خواب هستن ببینید.
هرچقدر پر سر و صدا تر و بی ملاحظه تر نسبت به آدمی که خوابیده همون قدر تر خودخواه تر و بیشعور تر.
پس چرا من باشم و اون نباشه؟
اصلا یعنی چی که یهو اون آدم، با اون همه شوق تبدیل به هیچ بشه؟
و هیچچچچ کاری نمیشه کرد.
فقط بگم که دلمون برات تنگه عزیز من
و یادت همیشه زندهست
بعد از تو هیچی دیگه مثل قبل نیست
ما هم هرگز به نسخهی قبلی خودمون برنمیگردیم و آدم نمیشیم
مرگ مگر اثر کند!
من و مهسا توی یه مدرسه نبودیم؛ ما تو دانشگاه باهم آشنا شدیم.
کمتر از دو ماه به فارغ التحصیلی و چند روز به عروسیش مونده بود که توی یه حادثهی رانندگی از دنیا رفت.
مواجهه با مرگ "م" سختترین چیزی بود که تا حالا تجربه کردم.
فلج شده بودم، از پس هیچی برنمیومدم، احساساتم رو نمیفهمیدم، بدنم کم آورده بود، پر از تیک عصبی و فریک بودم، مدام خودمو آزار میدادم.
همیشه به این فکر میکنم که اون شایستهتر از من برای زندگی بود، شور و امیدی داشت که من ندارم،
پس چرا من باشم و اون نباشه؟