سه شب و دو روزه این اتفاق داره تکرار میشه. خواب الانم خیلی عجیب بود. من تو بازار منتظرم خانوادم برگردن. بابام برام کفش و ساعت خریده. من گریه میکنم و جلوی مغازهدارای اونجا میگم بابا در واقع مرده. هیچکس باور نمیکنه و همه عجیب نگاهم میکنن. میگن دختره دیوونهست. بیدار میشم.