یکی از دلایلی که فرزندان
نمیتونن والدینشونو ببخشن یا باهاشون به صلح برسن اینه که
اکثر والدین در هیچ سنی،رنج های فرزندانشونو به رسمیت نمیشناسن
نادیده گرفتن،انکارکردن و تمسخر رنج های هرچند بی اهمیت،این چرخەی معیوب رو بسیار طولانی و صلح رو دشوارتر میکنه؛
و از هم دور و دورتر میشن!
تراپیستم بهم گفت"اگه آدم مضطربی هستی، همهچیز رو برای تفریح و لذت انجام بده، حتی برای سرگرمی برو مصاحبه کاری، برای لذت ورزش کن، برای تفریح وبلاگ نویسی کن و ..."
اضطراب از اهمیت و جدیگرفتنِ بیشازحد مسائل تغذیه میکنه، با همهچیز طوری برخورد نکن که انگار پای مرگ و زندگی در میونه!
بله، آدم روز و شب کتابها را ورق میزند. از این کتاب به کتاب دیگر هی میگوید «حق با شماست.» تا شبی که بطری الکل را باز میکنند. لیوانها خالی میشوند و آدم میفهمد حق با خیام بوده. حق برای همیشه با خیام است. تاریکی محض، و این وسط فقط روزنههایی برای رسیدنِ نور: دوستان و لیوانها.
بچهها میدونین من کی فهمیدم درد یک موضوع کاملاً شخصیه؟
چندروز بعد مرگ مسعود یک دوست نزدیک رو دیدم
داشتم از هم میپاشیدم
گفتم: فکش قفل شده بود توی مردهشورخونه، سعی کردم دهنش رو باز کنم که لبش درد نگیره بین دندونهاش ولی نمیشد
خیلی کول یه گاز به غذاش زد و گفت: طبیعیه توی مردهها
وقتی تو فیلم و سریالها میبینی واسه نجات جون یه نفر چه کارهایی که نمیکنن، از خودت میپرسی یعنی جون یه انسان انقدر مهم و باارزشه؟
پس چرا ما انقدر الکی کشته میشیم؟