زنگ تفریح یکی از بچههای پایهی نهم اومد دفتر و یه سینی شیرینی میکادو و خرمای تزیین شد�� آورد و به کل کادر تعارف کرد. کل کلاسشون هم به نشانهی سوگ یه دست ماسک مشکی زدن. ج.ا چجوری میخواد از پس این نسل بربیاد؟
فقط نور ماه میتابید.
نشسته بود لب پنجره و بعد هر صدایی با چشمهای تیلهای گردش بیرون و نگاه میکرد.
دماغم و مالیدم به دماغ صورتیش و نشستم کنارش؛ در گوشش گفتم:
«نمیتونم بهت قول بدم که هیچ اتفاقی برات نمیافته؛ اما قول میدم هراتفاقی که افتاد برای جفتمون بیفته. هرچی بشه با همیم.»
یکی از بدترین کارهایی که آدمها میتونن باهاش روانم رو بگان اینه که غیرمستقیم یه چیزی بگن که یه منظور دیگه رو القا کنن. بابا مگه شفافیت چه مشکلی داره؟ مستقیم بگو! چته خب؟
همین الان داشتم فکر میکردم چقدر تحمل جمعهای خانوادگی (به استثنای مامان بابا و خواهرم) سخته و کاش زودتر امروز تموم شه که گوشیم زنگ خورد و فردا شب هم یه جمع غیرقابل تحمل دیگه دعوت شدم 🚶♀️🚶♀️🚶♀️
برای آدمایی با دایرهی ارتباطی ما، قبولش خیلی سخته که پنج روزه بیما��ستانیم و به ذهن هیچکس نرسیده بیاد یه سر بزنه :))) این پسره راست میگه که تهش آدم خودشه و خودش!
غمانگیزه ولی هرچی از جمع بیشتر بکشی بیرون واقعا بهتره.
@Daily_Dorsa نه من فکر میکنم تفاوت دانشگاه دولتی با آزاد اینه که دولتی ورود بهش سختتره، شاید سطح علمیش تو بعضی رشتهها بالاتر باشه و رزومهی قویتره باشه. اما درس خوندن تو هردو یه اندازه زحمت میخواد به نظرم.