راستش دیگه از هیچچیز تو این زندگی نمیشه لذت برد. وسط هر اتفاقی، فقط به این فکر میکنم که الان چقدر آدم دیگه بین ما نیستن تا این حسها رو تجربه کنن و چه بلاهایی اومد سرشون. با بک غم توی پس زمینه زندگی میکنیم.
دیروز توی یکی از مصاحبههایی که با سفیرای تپسی داشتیم، یکیشون گفت:
«یه روز از صبح تا ساعت ۱ کار کردم، ۶۰۰ تومن درآوردم. خانومم گفت سر راه یه شونه تخممرغ بگیر. خریدم، شد ۵۲۰ تومن. رسیدم خونه و همهش پکر بودم. چجوری پکر نباشم؟»
از دیروز ذهن و قلبم گیر همین چند کلمهست و غمگینم