نصفه شب بود و یادم افتاد بابا وقتی مرد تنها بود.
مکالمم با اون آفیسر یادم نمیاد که چقدر طول کشید.
انگار هر جملهش کش میومد.
هر جملش چندین کلمه بود و هر کلمهش چندین حرف.
The carers found Farhad had died in bed overnight.
آخ بابا جیگرم میسوزه.
اونجایی فهمیدم زندگی بدجور دمار از روزگارم دراورده که دیگه نتونستم زخمای بقیه رو مرحم بذارم. دیگه زورم نرسید. زور طرحواره هام هم حتی نرسید که منو وادار کنه مهربون باشم و امید بدم. همینجوری تیکه پاره نشستم به تماشا تا ببینم کی تموم میشم.
«حالا یه بار کافه نری که نمیمیری»، «چندتا آهنگ نتونی تو اسپاتیفای گوش ندی که نمیمیری»
اتفاقاً کمکم میمیریم. زندگی فقط زنده بودن نیست؛ همین خوشیهای کوچیکه: قهوه، موسیقی، دورهمی، شبگردی، خریدای الکی. وقتی یکییکی ازت گرفته بشن، فقط نفس میکشی
لیلا حاتمی تو یه فیلمه که اسمش یادم نیست داشت گریه میکرد و میگفت خدایا چرا هر کی به من میرسه میفهمه من آدمیام که میشه بهش توهین کرد؟
زیاد به این دیالوگ فکر میکنم.
چقدر زود رنگ باخت ادعای جماعتی که به نام «ایران» برای کاشی و آهو قلمفرسایی میکردند، اما اکنون در برابر جان جوانان ا��ران که یکی پس از دیگری بر فراز چوبههای دار میروند، سکوت مرگ گرفتهاند.
روز مادر؟
مامان یکی از بچههامون میگفت
بچهامو میبردم سرکار
بچهام تنها نیاد
تو سرما نیاد
بچم هم تنهاست هم تو سرما
من تورو با یتیمی بزرگ کردم مامان
الان خودم یتیم شدم
بیکس شدم
مادر
نمیدونم خدایا شاید واقعا نبودی که اون دوشب آسمونت به زمین نیومد