این روزها به درد خودم هم نمیخورم
من خسته نیستم، لت و پارم، جنازهام
میخواستم که مرهم زخم کسی شوم
زخمی شدم خودم که شب و روز، تازهام
پاییز بی اجازه مرا انتخاب کرد
ای سبزها! سقوط که تقصیر برگ نیست
نه یوسفم نه بیژن و این مضحک است که
در چاه غم اسیرم و راهی به مرگ نیست
-آخر شهریور
عمری دگر بباید بعد از وفات ما را که من بشم استاد یه دانشگاه خوب تو ایران آزاد، پام به دادگاه پاسگاه وا نشده باشه و تنها دغدغهی شبهام، تکراری نبودن تدریسم در روز بعد باشه.