واقعا گرما فشار میاره. مشتری امروز انقدر زبوننفهم بود که وقتی رفت گفتم وای از یه اسگل نجات پیدا کردم. بعد حس کردم بلند گفتم. نگاه کردم ببینم برمیگرده یا نه، که رفت خداروشکر. از بیخ گوشم گذشت.
امروز یه خانومی اومد گفت سر جنگ قبلی خونهمون رو زدن؛ رفتیم یه خونه دیگه. سر این جنگ این یکی خونهمونم زدن؛ واسه همین فکر میکنم دنبال کشتن خودمم.
بعد ما اینجوری بودیم که زودتر از شعبه برو بیرون تا ما رو نزدن.
یه مشتری دیگه هم اومد، گفت عزیزم من میخوام برم فلان شعبهتون ولی نمیتونم تو اسنپ جاشو پیدا کنم؛ اومدم شما برام اسنپ بگیری به مقصد اون شعبه.
بعد گوشیشو گذاشت جلوم و گفت تا بگیری من برم دم خودپرداز و بیام. 🫠
مشتری اومد گفت فلان اپلیکیشن مشکل داره. گفتم من مشکلات اپ بانک خودمونو میتونم درست کنم، اپهای دیگه رو باید زنگ بزنی پشتیبانیشون.
گفت نه من میخوام تو درست کنی.
یکم نگاهش کردم. گفت ولی من همینجا میشینم و زنگ میزنم پشتیبانی که اگه جواب نداد تو برام درست کنی.
یه یارویی بود چند سال پیشا توییت زده بود در مورد اینکه فلان دوره ریاست جمهوری ایران انتهای دورهاش رو نمیبینه، رییس بعدی استعفا میده، و... . اون توییته کو؟
اونچه که بر ما همگی گذشت یک طرف، اونچه که آسیبدیدههای جنگ میان تو بانک برامون تعریف میکنن یه طرف دیگه. جلو چشمشون دار و ندار و زن و شوهر و بچه، پودر شده. دوباره شنیدنش وحشتناکه، چه برسه به از سر گذروندن.