پیرمرد هشتاد و دو ساله باخانومش که آلزایمری و زمین گیر شده تنها زندگی میکنن
چن شب پیش پیرمرده نصف شب میاد بره تو حیاط ، بنده خدا از پله ها میفته پایین
دست و کمرش آسیب میبینه
از اونجاییکه تنها بود خودش کشون کشون میره بالا
میرسه دم در اتاقش بیهوش میشه
صبح زود مامانم میبینه تمام