بچه که بودم با بابام یه برنامه با محوریت فمنیسم میدیدیم،واسه اولین بار میدیدم زن های دیگه هستن که شبیه من فکر میکنن.تازه هر وقت خودم یادم میرفت ساعت برنامه رو بابام صدام میکرد که بیا ببین.هر وقت هم میدید راجب حقوق زن ها میرم بالا منبر عشق میکرد.
چجوری تونستی اون همه حس بد و درد به من بدی و چطور الان که میبینم تمام اون حسا رو خودت داری تجربه میکنی و چقدر داری زجر میکشی نمیتونم از فکرت بیام بیرون و به هر دری میزنم که کمکت کنم؟
چهار فصل سریالو ببین و اپیزود آخرشو نه.پونصد صفحه کتابو بخون و فصل آخرشو نه.هشت سال برو کلاس زبان و ترم آخر رو نه.سی کیلو وزن کم کن و پنج کیلوی آخر رو نه.چرا انقد از تموم کردن یه کار میترسی؟چرا انقدر که تموم شدن اینا میترسی از تموم شدن خودت نمیترسی؟
میدونم این ترندا به درد کیر خر نمیخوره ها،هیچی به درد نمیخوره تو یه لوپ کوفتی هستیم و ایکاش بمیریم تموم شه ولی باز یه کرمی میفته به جون ادم که شاید چیزی شد.بمیر بابا بدبخت کجای این دنیا عادلانه بوده هیچوقت
انقدری که تو این چهل روز اشک ریختم تو زندگیم گریه نکرده بودم.فکر میکنم که جای این زخم هیچوقت خوب میشه؟و یاد هر دفعه که این رنج رو هر چند سال یه بار کشیدیم و دوباره بلند شدیم میفتم.