یکی از شوکهای فرهنگیام در استرالیا، ماجرای انتخابات بود. اون اوایل، از روی کنجکاوی داوطلب شدم برای فرآیند رایگیری و شمارش آرا. یادم هست روز رایگیری به محض اتمام ساعت کاری، همون عصر در شعبه رو بستند و همه رفتیم خونه! آخر هفته رو هم تعطیل کردند و ادامهی شمارش ماند برای دوشنبه!
@sadeghhedayat10 یکی بودن یعنی شباهت و توافق صددرصدی در تمام ابعاد زندگی، عقاید و رفتارها. توقع داریم رفیق ما کسی باشد که گویی نسخهای از خود ماست و در هیچ موضوعی با هم تفاوت یا مرز مشخصی نداریم.
در دوستیهای ایرانی در مهاجرت، ما در حال گذار از «دوستیِ قبیلهای» به «دوستیِ مدنی» هستیم. ساختار رفاقت در ایران عمدتا Totalitarian (تمامیتخواه) است! یعنی دوست باید در همه چیز (تفریح، عقیده، رفتوآمد خانوادگی) با ما یکی باشد. در جوامع غربی، یاد میگیریم که آدمها را در «پکیج های مجزا» بگذاریم (دوستِ ورزشی، دوستِ فکری، دوستِ کاری). ایرانی مهاجر اما همچنان به دنبال آن «رفیق شفیق» است که همهجا حضور داشته باشد! وقتی طرف مقابل طبق الگوی جامعه میزبان(غربی)، مرزگذاری (Boundary) میکند، ما آن را به حساب سردی یا بیمعرفتی میگذاریم. این برخورد دو الگوی رفاقت (سنتی قبیلهای در برابر مدرن فردگرا)، یکی از عوامل اصلی سرخوردگی در روابط است.
پارادوکس تلخ زندگی یک ایرانی این است: سیرک انتخابات و انتصابات داخلی نقشی در حل مشکلاتمان ندارد و اوضاع را درست نمیکند، اما نتایج انتخابات در آنسوی دنیا، مستقیم روی جزییات زندگی روزمره، سفره و سرپناه ما تأثیر میگذارد.
آدمها را مثل مهمانهای محترم زندگیتان بدانید، نه اکسیژنی که بدون آن خفه میشوید. از بودنشان و همنشینی با آنها لذت ببرید، اما رفتنشان را پایان نفس کشیدن خود نکنید.
مرگ، پایان داستان نیست. نقطهای است که به جمله معنا میبخشد.
اگر زندگی کتابی بینقطهگذاری بود، خواندنی نبود. مرگ همان نقطهای است که جملات را مرتب میکند، به پاراگرافها وزن میدهد و به کتاب، ساختار و زیبایی میبخشد. ترسی که از مرگ داریم، ترس از زندگی نکرده و حسرت فرصتهاست.
یک نفر کامنت گذاشته بود که « این لکه ننگ روی نوشتههایت با هیچ چیز پاک نمیشه! وای بر تو که بیبیسی فارسی از تو نقلقول میکند» اگر عوامل برنامه پرگار فقط یکبار اسم رسانه کذاییشان را در اکانت من جستوجو میکردند، هرگز چنین اشتباهی مرتکب نمیشدند😊
@hassanhash67 باغبان باهوش میداند صبوری در باغداری به معنای تماشا کردن و دست رو دست گذاشتن نیست. یعنی مراقبت آگاهانه، خاک را سنجیدن، علفهای هرز را کندن و به موقع هرس کردن. اگر نهال در مسیر درستی نباشد و مراقبت نشود، سالها انتظار هم جز تنه خشکیده و ریشه پوسیده چیزی به بار نمیآورد.
ما سالهاست فریب یک دروغ بزرگ را خوردهایم:«گر صبر کنی ز غوره حلوا سازی»
خیلی وقتها آدمها سالها صبر میکنند، تحمل میکنند و سازگار میشوند، بدون اینکه هیچ اتفاق مثبتی رخ دهد. صبوری کورکورانه، اغلب پوششی برای تنبلی در تصمیمگیری، ترس از تغییر یا پذیرش حقارتبار وضعیت موجود است.
شاید بهظاهر تناقضآمیز باشد، اما بقای عشق در گرو زوال آن است. عشقهای ماندگار، آنهایی هستند که به موقع میمیرند! رابطههایی که تا بینهایت کشدار میشوند، سرانجام زیر بار روزمرگی، عادت و توقعات فرساینده له میشوند و در نهایت، چیزی جز یک همزیستی ملالتبار از آنها باقی نمیماند.
ما ناخودآگاه گمان میکنیم هر دستی که در مقطعی از مسیر به سوی ما دراز میشود، باید تا انتهای سفر همسفرمان بماند. غافل از اینکه آدمها فصلهای کتاب زندگیاند، نه کل کتاب. بلوغ زمانی آغاز میشود که بپذیریم رها کردن یا رها شدن، لزوما شکست رابطه نیست، پایان رسالت آن آدم در زندگی ماست.
@Fandak_66@Mard_e_Bahs بدیهیه وقتی در پابلیک مینویسم، کنترلی بر انتشار و ارجاع به نوشتههایم ندارم. از این موارد اینچنینی زیاد هم پیش آمده...انصافا خودت خندهات نگرفت اینو نوشتی؟ لکه ننگ! تارک! 🤡
یکی از دردناکترین واقعیتهای روابط انسانی این است که بیشتر آدمها در زندگی ما موقتیاند و روابط تابع شرایط، منافع و موقعیتاند. اصرار بر ماندگاری ابدی آدمها ریشه در ترس از تنهایی و مرگ دارد. پذیرش تاریخ انقضای آدمها، ما را از توقعات بیجا و وابستگیهای بیمارگونه رها میکند.
@Mard_e_Bahs بله. این نقلقول بیبیسی فارسی(که البته ناقص است) مربوط به این توییت فارسی من است، البته در اکانت خودم در Substack به انگلیسی هم منتشرش کردهام:
در دوستیهای ایرانی در مهاجرت، ما در حال گذار از «دوستیِ قبیلهای» به «دوستیِ مدنی» هستیم. ساختار رفاقت در ایران عمدتا Totalitarian (تمامیتخواه) است! یعنی دوست باید در همه چیز (تفریح، عقیده، رفتوآمد خانوادگی) با ما یکی باشد. در جوامع غربی، یاد میگیریم که آدمها را در «پکیج های مجزا» بگذاریم (دوستِ ورزشی، دوستِ فکری، دوستِ کاری). ایرانی مهاجر اما همچنان به دنبال آن «رفیق شفیق» است که همهجا حضور داشته باشد! وقتی طرف مقابل طبق الگوی جامعه میزبان(غربی)، مرزگذاری (Boundary) میکند، ما آن را به حساب سردی یا بیمعرفتی میگذاریم. این برخورد دو الگوی رفاقت (سنتی قبیلهای در برابر مدرن فردگرا)، یکی از عوامل اصلی سرخوردگی در روابط است.
مردم ایران امروز بلاتکلیفترین ملت جهاناند. گرفتار در برزخی فرساینده و مرگی تدریجی. هیچ رنجی تلختر از انتظار در هالهای از ابهام نیست.
کاش کابوس شوم جمهوری اسلامی هرچه زودتر تمام شود و سرانجامش، درس عبرتی برای تاریخ.⏳️
سواد، بایگانی کردن پاسخهای دیگران است. خرد، جرات پرسیدن پرسشهای خود. سواد حافظ نظم موجود است اما خرد ویرانگر خودفریبی. سواد یک محصول وارداتی و عمومی است اما خرد یک تجربهٔ زیسته و شخصی.
خلاصه اینکه، سواد انسان را «مطلع» میکند، اما تنها خرد است که او را «مستقل» و «آزاد» میسازد.
نوشتن در اینجا برای من راهی جهت فرمدادن به افکارم و سنجش آنهاست.
تا جایی که زمان اجازه دهد تعامل و گفتگو میکنم، اما از بحثهای فرسایشی و بیحاصل میپرهیزم. مرزبندی و مدیریت انرژیای که متأسفانه برخی آن را به غرور، خودشیفتگی یا نگاه از بالا به پایین تعبیر میکنند.