بدیهیه که استاد نیستم. نظرم رو به عنوان یک شنونده میگویم. آواز افشاری برای من ناله جانسوز هجران است.
حس و حال غمناک داره اما این غم از جنس تسلیم یا افسردگی نیست! آمیخته به امید، گلهگزاری عاشقانه، راز و نیاز است (یادآور ربنای شجریان است) و در عین حال، حس غربت را به شدیدترین شکل ممکن منتقل میکنه.
راستش را بخواهید، دیگر حالم از سوز و گدازهای تکراری آواز دشتی و غرق شدن در نوستالژی افسردهکنندهی اصفهان و همایون بهم میخورد. موسیقی ایرانی سالهاست در یک چرخهی باطل از "غمپرستی" گیر کرده.
انتخاب من راستپنجگاه و نواست. آن هم نه به خاطر سخت بودن مرکبخوانی؛ بلکه به این دلیل که این دو دستگاه، برعکس بقیه، به شما "باج احساسی" نمیدهند. راستپنجگاه با آن غرور و صلابتش و نوا با آن فضای چندبعدی و تفکربرانگیز، به مخاطب التماس نمیکنند که گریه کند یا دلتنگ شود.
موسیقی ایرانی نیاز به کمی فاصلهگذاری عاطفی دارد، چیزی که در اصفهان و شور پیدا نمیشود ولی در هوشمندی نوا و راستپنجگاه موج میزند. بقیه دستگاهها بیشتر شبیه به اعترافات یک عاشق شکستخوردهاند، اما این دو، خودِ زندگی هستند.
بهترین اثر موسیقی ایرانی هم به نظرم هنوز "نوا، مرکبخوانی" مشکاتیان/شجریان است.
این تفکر که «من رنج میکشم، پس انسان عمیقتری هستم»، نوعی تسکین برای انفعال اجتماعی است. رنج به خودی خود هیچ فضیلتی ندارد. تقدیس رنج، ترفند ذهن برای صیقل دادن به ناتوانیهاست. تفاوت بزرگی هست بین کسی که از میان آتش رنج عبور کرده و چیزی ساخته، با کسی که درون آتش نشسته و به دود حاصل از سوختن خودش افتخار میکند.
برای من، شروع هر رفاقت و معاشرتی یک خط قرمز دارد: ایران. اما برای ماندگاری این رفاقت، به میزان خشم و حس انتقام طرف مقابل نگاه میکنم؛ هرچه این خشم و انتقام بیشتر باشد، احترام من هم بیشتر است. اگر در مرام و مسیر با هم همقدم نباشیم، دیر یا زود راهمان از هم جدا میشود.
در لایههای زیرین جامعه، دو نوع تفکر موازی که هر کدام ریشه در خاستگاهی متفاوت دارند، دست به دست هم دادهاند و مانند یک ترمز، فرآیند تغییر و براندازی را به تأخیر انداختهاند.
تفکر محاسبهگر (عقلانیت محافظهکار و مصلحتجو) مدام در حال چرتکه انداختن است. از یک سو هزینههای مادی و جانی تقابل عریان را حساب میکند و از سوی دیگر، به دلیل نداشتن یک جایگزین روشن و منسجم برای فردای سقوط، دچار هراس است. این جریان با مرور مداوم سناریوهای سوریه، لیبی یا جنگ داخلی، ترجیح میدهد دست به قمار بزرگ نزند. این محاسبهگری بیش از حد عملاً شجاعت اقدام رادیکال را از جامعه میگیرد و خشم انباشتهشده را در نطفه خفه میکند.
دومی، تفکر نایس (سانتیمانتالیسم اخلاقی) است که بیشتر در میان طبقهی متوسط و شبهروشنفکری فانتزیزده ریشه دارد. دچار نوعی خودسانسوری و اخلاقگرایی افراطی در مواجهه با یک ساختار بیرحم است. این جریان با کلیدواژههایی چون «پرهیز از خشونت»، «مبارزه مدنی» و رویای تغییرات شیک و بیهزینه، جامعه را از داشتن آن خشم ساختارشکن بازمیدارد. تفکر نایس تمایل دارد با پدیدهای زمخت و کاملاً خشن، رفتاری صورتی و ویترینی داشته باشد.
پیوند فلجکننده و سازش ناخودآگاه این دو تفکر، یک انسداد بزرگ ایجاد کرده. تفکر نایس با تئوریبافیهای اخلاقی، خشونت مشروع و لازم برای تغییر را سرکوب میکند، و تفکر محاسبهگر با بزرگنمایی خطرات فردای براندازی، انفعال امروز را توجیه میکند.
نتیجهی این همپوشانی، فرسایشی شدن وضعیت و بقای ساختاری است که از این تردید و تعارف جامعه، بیشترین تغذیه را میکند.
اگر از خشکی مقالات فلسفی خستهاید و ادبیات داستانی هم راضیتان نمیکند، جهان شما جهان «جستار» (Essay) است. جستارنویسی، حرکت روی مرز باریک تجربه شخصی، شهود ادبی و تامل فلسفی است.
در جستارنویسی، نویسنده از یک اتفاق ساده روزمره، یک فیلم، یک تکه از تاریخ یا یک دغدغهی کاملاً شخصی شروع میکند و آن را به یک پرسش عمیق وجودی درباره انسان، ملال، تنهایی یا معنای زیستن پیوند میزند. لحن جستار صمیمی و کاوشگر است؛ نویسنده بالای منبر نمیرود و ادعای حقیقت مطلق ندارد، بلکه صرفاً با شجاعت تمام، بلندبلند و در حضور مخاطب «فکر میکند».
جستارنویسی، عصیان علیه فرمولهای کلیشهای است؛ پناهگاهی برای بازخوانی انسان و زندگی، با تمام تناقضها و ابهاماتش. به قول شاهرخ مسکوب، نوعی تکاپو برای فهمیدن خویشتن در آینه جهان است.
قلمروی جستارنویسی آنقدر وسیع و پر از صداهای متنوع است که میتوان برای هر نوع سلیقهای از طنز تلخ و گزنده گرفته تا تاملات آرام و فیلسوفانه چند نویسنده پیدا کرد. برای شروع این چند نویسنده را پیشنهاد میدهم:
ایرانی: شاهرخ مسکوب، محمد قائد، داریوش شایگان، امیرعلی نجومیان، شمیم بهار و بابک احمدی.
غربی: آلن دوباتن، ویرجینیا وولف، جرج اورول، جوآن دیدیون، کریستوفر هیچنز، جیمز بالدوین، دیوید فاستر والاس.
مردها ساعتها وقت میگذارند تا مشخصات فنی، اسببخار، گشتاور و آیرودینامیک ماشین را بالا و پایین کنند؛ همهاش هم برای این است که به خودشان و دیگران ثابت کنند دارند یک «وسیلهٔ کاربردی» میخرند. اما به نظرم واقعیت چیز دیگری است؛ این تحلیلهای پیچیدهٔ فنی، فقط یک پوشش موجه است برای زنده کردن همان ذوق و شوقی که در کودکی پشت ویترین اسباببازیفروشیها داشتند. ماشین برای خیلی از مردها وسیلهٔ نقلیه نیست، یک اسباببازی بزرگ است!
در واقع، بخش عمدهای از این صنعت چند تریلیون دلاری، نه برای برطرف کردن نیاز به حملونقل، بلکه روی کاکل همین «دوران کودکی پایانناپذیر مردها» میچرخد. مردها هیچوقت بزرگ نمیشوند، فقط اسباببازیهایشان گرانتر میشود!
ادبیات نه سرگرمی است و نه لازم؛ بلکه یک بار اضافه، یک فضیلت غیرکاربردی و حتی نوعی خرابکاری آگاهانه در مسیر زندگی عادی است.
اگر بپرسید ادبیات لازم است یا نه، پاسخ صادقانه شاید این باشد: خیر، برای بقا و کارآمدی مطلقاً لازم نیست. دنیا پر است از آدمهای موفق، تکنوکراتهای نابغه و مدیران ارشدی که در عمرشان یک خط شعر یا رمان نخواندهاند و چرخ جهان را هم خیلی خوب میچرخانند. از آن طرف، تقلیل دادن ادبیات به سرگرمی هم یک جور سادهسازی لوثشده است؛ برای سرگرم شدن، نتفلیکس، بازیهای ویدئویی و شبکههای اجتماعی بسیار سریعتر، ارزانتر و بیدردسرتر عمل میکنند.
کتاب خواندن (به ویژه ادبیات جدی) تا حدودی یک کار سخت و زمانبر است. ادبیات برخلاف سرگرمیهای مدرن که ذهن را کرخت میکنند، ذهن را چنگ میزند و به بازی میگیرد. ادبیات شما را با رنج، تناقضهای اخلاقی و ابهامهایی روبرو میکند که شاید در زندگی روزمره و کاری به هیچ کارتان نمیآید و حتی ممکن است سرعت تصمیمگیریتان را کند کند!
پس چرا باید ادبیات خواند؟ نه برای اینکه لازم است و نه برای اینکه خوش میگذرد؛ بلکه دقیقاً به این دلیل که ادبیات نوعی عصیان علیه اصالت کاربرد و سرعت است. ادبیات خواندن، انتخاب آگاهانهی یک "مسیر طولانیتر و پیچیدهتر" برای فهم دنیاست. ما ادبیات میخوانیم تا به یاد داشته باشیم همهچیز را نمیتوان در جدول اکسل، بازدهی اقتصادی یا فرمولهای موفقیت خلاصه کرد.
@exstnsl من سالها بیش از اندازه برای ادبیات وقت گذاشتم، اما در نهایت فهمیدم کشش اصلی من به سمت جستارنویسی است. در فارسی جستارنویس برجستهای که از زندگی و انسان معاصر بنویسه کم داریم پس ناچار به انگلیسی خواندنم؛ هرچند تفاوتها در تجربهی زیسته، دایرهی اشتراکات ما را با اونا محدود میکنه.
مبارزه مدنی در برابر حاکمیتی که به هیچ قاعدهای پایبند نیست، نه فضیلت است و نه مبارزه. نوعی مازوخیسم سیاسی و سوخترسانی به ماشین سرکوب است.
وقتی طرف مقابل منطقش گلوله و قانونش طناب دار است، اصرار بر روشهای مسالمتآمیز، خلع سلاح کردن جامعه و خریدن زمان برای استبداد است. اخلاقگرایی یکطرفه در برابر هیولای بیاخلاق، حماقتی است که تنها هزینهی تغییر را گزافتر و عمر ظالم را طولانیتر میکند.
یکی از دلایلی که بهمن محصص را خیلی دوست دارم، صرفاً هنر پیشرو و آوانگاردش نیست؛ بیشتر شیفتهی روحیه سرکش، صراحت کلام و طنز تلخ و گزندهاش هستم. او هنرمندی نبود که به مدح و ثنا تن بدهد یا به تخریبهای سادهانگارانه بسنده کند؛ نگاهش به جهان، اسطورهای، تلخ، فلسفی و تا مغز استخوان اگزیستانسیالیستی بود.
درخشانترین دستاورد در کارنامه محصص، «پیروزی هنرمند بر سفارشدهنده» است. در دورهای که حکومتها برای دیکته کردن اقتدار خود از هنر، رئالیسم عریان و مجسمههای حماسی تمامقد میخواستند، محصص حجمی مجهول و تاویلپذیر به آنها تحویل داد! او با این کار، امر سیاسی را به امر زیباییشناختی تبدیل کرد و بهجای ساختن یک تندیس یادبود، یک سؤال برنزی بزرگ در قلب استخر آرامگاه کاشت!
مجسمه آبنمای محوطه آرامگاه رضا شاه در شهر ری
اثر بهمن محصص ۱۳۵۰
بنا به روایتی محصص به شاه گفته بود رضاشاه برای من مثل یک نهنگ بود که شیرجه زده در آب و دمش بیرون مانده و این حجم، تجسم همان دم نهنگ بیرون مانده از آب است.