@Haniyehby به نظرم منطقیه دنبال هر گروهی از انسان ها باشه. اما نتیجه اش از استدلالش کاملا غلط.
امکان در فکر کسی بودن، دلیلی برای در فکر کسی بودن نیست.
در فکر کسی نبودن، دلیلی برای در فکر کسی نرفتن نیست.
و این که این استدلال مصداق بدی برای افراد طلاق گرفته است.
البته که عملا با استراحت بعد سفر، کل 1 هفته ام را سوزوند ولی در کل چیز بدی نبود. خب ولی همین فشار زمانی بعدا جاهای دیگه خودشو نشان داد. دفعه بعدی سعی می کنم از قطار استفاده کنم که فشارش کمتر.
زاهدان هم مسافرت جالبی بود. زمینی رفتم. البته که خب پرواز ها هم آن روز کنسل بودن. مسیر اتوبوس 20 ساعتی بود و واقعا سخت بود. اما پیاده شدن مداوم موثر بود که استهلاک کمتر بشه. تو مسیر 10 بار اتوبوس را گشتن اما کسی را پیاده نکردن، راننده هم یک تعداد زیادی بلوچ خوشحال همراهش بود.
عجیب بود که جهت میدان جهت قبله نبود. جمعیت هم خیلی زیاد بود. مترو اصفهان جالب و تمیز بود. از هر دو طرف درش باز می شد. شب برگشتم تهران. سومین شب تو اتوبوس بود که واقعا خسته و حال به هم زن بودم و خدا را شکر به تهران برگشتم. مسیر سخت و جالبی بود.
حالا من شل کردم، سگ پدر دلار مثل چی داره میره بالا و اگر شل کنیم اونم تا دسته تومون فرو میره و باید خیلی زود برگردم و قضیه را جلو ببرم.
سربازی را اگر پیگیری الانش را خوب انجام بدم، تا حد زیادی از ریسکش کاسته میشه.
ولی با همه این ها خیلی پیر تر و چرت تر شدم.
مرور کلی این که از مقاله لعنتی مقدماتش جلو رفته، اما هنوز نقشه ها را نهایی نکردم که بره برای چاپ و نتایج ولی 2 فصل اول جوره.
50 درصد از کار های ش.1 انجام بدم و شاید بتونم این بار سنگین را تخلیه کنم، واقعا له کننده و سخت بود.
از کار های شغل دوم، شل کردم و فعلا کاری نمی کنم.
خب از انبوه کار ها کمی از مشکلات حل شد، البته در مدت به شدت طولانی تری از چیزی که باید حل می شد.
کارای سربازی یکم جلو رفت.
زاهدان رفتن بی ثمر نبود. البته که به جای یک اتفاق 48 ساعت یک مسیر 66 ساعت به شدت پر از استهلاک بود.
نصف بار کار هم برداشته شد.
خب با اتوبوس رفتم، مسیر سختی بود، حضورم خیلی تاثیری نداشت، اما یک مظنه ای از وضعیت و آدما دستم آمد. اما این ها از آن موقع تا الان هنوز کاری نکردن و دوباره باید حضوری برم آن جا و فکر کنم کار های بیشتری باید انجام بدم که خب این دفعه می دونم چه کاری باید انجام بدم.
آن طرف باید برم پیگیری کنم که این نامه ای که دادیم را بکنم. یارو نشسته کلی فکر کرده که چیکار کنم چیکار نکنم، غافل از این که من جدیدا کلی جنس جدید که می تونیم بهشون بدیم پیدا کردم
و تو جنسی که بهشون می خوایم بدیم کم اظهاری کرده بودم و اینا ردش کرده بودن، ولی الان همه چی بهم ریخته
تو وضعیتی هستم که باید یک مقاله لعنتی بدم.
شغل اول را باید تمام کنم، چون اونا اصلا پول بده نیستن
شغل دوم تقریبا 90 درصد استهلاک
باید سربازی کوفتی را برم
و لعنتی عین پیرمرد ها همه جام درد می کنه
و تو تمام این شرایط که این همه جا باید برم، به لحاظ فیزیکی شدیدا افت کردم، و تمام امیدم این بود که همین معافیت برام بیاره، ولی چی؟ هیچی.
به یارو میگم رباطم پارست، میاد اینو بالا و پایین می کنه و مصر که سالم. آخرش برای این که ثابت کنه سالمه، مشتشو می کوبه و میگه "ایناهاش سالمه"
تو وضعیتی هستم که باید یک مقاله لعنتی بدم.
شغل اول را باید تمام کنم، چون اونا اصلا پول بده نیستن
شغل دوم تقریبا 90 درصد استهلاک
باید سربازی کوفتی را برم
و لعنتی عین پیرمرد ها همه جام درد می کنه