لحظههای تلخِ غربت
هفتههای بیمروت
تو نبودی که ببینی
شب تار انتظارو
همه قصههام تو هستی
لحظهلحظههام تو هستی
توو خیالم توی خوابم
پا به پام بازم تو هستی
منو بشناس که همیشه
نقش غصهم روی شیشه
منِ خشکیده درختِ
توی بطن باغ و بیشه
غریبِ آشنا دوسِت دارم بیا
من و همرات ببر به شهر قصهها
بگیر دست من و توو دستات
چه خوبه سقفمون یکی باشه باهم
بمونم منتظر تا برگردی پیشم
توو زندونم با تو من آزادم
@yourfavuser3 باید به جای تو عاشق پرندهی طوفان میشدم
دست کم وقتی بهار میآید، آنها دوباره میغرند
چشمهایم را میبندم و تمام جهان میمیرد
به گمانم تو را همیشه در ذهنم ساختهام.