لحظههای تلخِ غربت
هفتههای بیمروت
تو نبودی که ببینی
شب تار انتظارو
همه قصههام تو هستی
لحظهلحظههام تو هستی
توو خیالم توی خوابم
پا به پام بازم تو هستی
منو بشناس که همیشه
نقش غصهم روی شیشه
منِ خشکیده درختِ
توی بطن باغ و بیشه
غریبِ آشنا دوسِت دارم بیا
من و همرات ببر به شهر قصهها
بگیر دست من و توو دستات
چه خوبه سقفمون یکی باشه باهم
بمونم منتظر تا برگردی پیشم
توو زندونم با تو من آزادم
مارتین بوبر میگه انسان در تنهایی «من» مستقلی نداره، و «من» انسان در رابطه با «دیگری» پدید میاد.
خودشیفته، کسی که میخواد مدام بدون رابطهٔ برابر، مدام با دیگری «من» خودش رو تغذیه کنه، چون رابطهای نداره، «من»ش رو هم از دست میده و خلأ درونش مدام بزرگتر میشه.