فروغ فرخزاد یکجا گفته: «هیچ چیز راحتم نمیکند. نه دریا، نه آفتاب، نه درختها، نه آدمها، نه فیلمها، نه لباسهایی که تازه خریدهام. نمیدانم چه کار کنم. بروم و سرم را به درختها بکوبم، داد بزنم، گریه کنم؛ نمیدانم.»
دیگه بزرگ شدی عزیزم؛ نمیشه فرار کنی. باید از پس غمها، دلتنگیها، تصمیمهای سخت و طوفان احساسات متناقض تنهایی بربیای. اگر شانس بیاری، بتونی دو کلام در موردشون با کسی حرف بزنی، اما بارش رو در نهایت خودت به دوش میکشی، تنهای تنها.
یچیز جالب، سیمرغ سه پر به زال میده و میگه هروقت در سختی افتادی یکیو بسوزون من بیام کمک، اولی برای تولد و دومی برای زنده نگه داشتن رستم سوخته شد، پر سوم چیشد؟ هیچوقت سوزونده نشد؛ فردوسی هزار سال پیش اخرین پر رو برای امید ما نگه داشت
اخریو برای ایران میسوزونیم.
حدو�� ۱۱۰ میلیارد انسان تا امروز به دنیا آمدهاند.
بیش از ۹۰٪شان حالا زیر خاکاند. همهشان بعد از خلقت آمدند، نفس کشیدند، جنگیدند، عاشق شدند، خراج و مالیات دادند… و رفتند. هرکدام فکر میکردند زمانهشان خاص است. ما هم همینطور فکر میکنیم.
تاریخ، قبرستانِ اعتمادبهنفس بشر است.